Thursday, June 11, 2009

ما

ما نیمی از جمعیت ایران هستیم

Saturday, May 30, 2009

نگاه از بیرون

یأس وبلاگی نگرفتم. مشغول این دوره فشرده تربیت معلم فرانسه بودم که دیروز تمام شد و رفتن به اولین کنفرانسم در زندگی آکادمیک.

این روزها خیلی به اینکه کجا دوست دارم زندگی کنم فکر میکنم. بیشتر وقتها صفحه ترازو به سمت کانادا ماندن کج می شود. بزرگترین نکته مثبتی که اینجا دارد: آرامش هست. حتی از دسترسی به دانش و امکانات علمی هم برایم مهمتر است. و نکته منفی که محمد با تایید بر آن سعی در متقاعد کردن من به زندگی در ایران دارد: نبودن در کنار خانواده است. شاید هم اینکه اینجا برای ماندن و گذران زندگی بیشتر از ایران باید زحمت بکشیم. البته موقعیت ما اینطور است و یا اینطور حدس می زنیم.

ایران برای من بقالی رفتنش هم پر از تنش هست و ترس و اضطراب. مطمئن هستم اگر مرد بودم این مشکل حداقل نصف میشد.

اما اینجا دوری تنها مشکلی است که میبینم. اما مگر زندگی بدون مشکل هم می شود و بالاخره انسان باید بتواند خودش را با مشکلات تطبیق بدهد.

بر عکس ایران به چشم مجرم بالقوه نگاه می شوم چون زن هستم. و مشکلات از زمین و آسمان میبارد.

درست است که اینجاییها عاطفه ایرانیها را ندارند. اما عاطفه ایرانیها هم کار دستشان میدهد. در ایران آنقدر آدمها مثل نقل و نبات گذشت می کنند که گذشت معنی خود را از دست داده و به چشم نمیاید و هرکس که از خودش نگذرد انگشت نما میشود و اینگار بدترین کارهای دنیا رو کرده. اینجا که باشم بیشتر قدر این عاطفه را خواهم دانست و وقتی که ایران میروم بیشتر از ایرانیها این عاطفه را حس خواهم کرد و قدر دان خواهم بود. اینجا هم این عاطفه که در خون من است باعث خواهد شد تا بتوانم کسانی که آن را می فهمند به سوی خودم جذب کنم و همان برایم کافی خواهد بود.

گاهی حتی فکر می کنم روحیاتم با روحیات اینجاییها نزدیکتر است. دوست دارم بیشتر اوقاتم را با خودم باشم ودر خودم غور کنم، پس بی اعتنایی غربیها برایم اهمیتی ندارد.

می خواستم از تجربه کنفرانس هم مفصل بنویسم اما نشد و به قول معروف آتیشش خوابید. فقط همینقدر بگویم که با آدمهای جالبی آشنا شدیم که شبیه غربیهایی که تا به حال دیده بودیم نبودند. استادهای خاکی و خودمانی و گرم با اندیشه های تغییر و تحول.

Thursday, April 30, 2009

کشتی تفریحی

کشتی تفریحی زندگی سرمایه داری بر روی اقیانوس زندگی در حرکت هست و ما آدمهای این زندگی به اصطلاح مدرن تنها کارکنان قسمتهای مختلف این کشتی لوکس و عظیم هستیم. این فکریه که من رو مدتیست به خودش مشغول کرده . مثل کارمندهای این نوع کشتیها هرروز از صبح تا شب باید کار کنیم تا زندگیمان تامین باشد. دلمان خوش است به صدای ساز و نوایی که گه گاه از درون سالنهای پر زرق و برق کشتی به گوش می رسه که گاهی هم به مناسبت کاری که داریم گاهی خودمون از اون وسط می گذریم با سینی نوشیدنی و به قصد سرویس دهی به کسانی که زندگی ما را تامین می کنند . گاهی سرک می کشیم به این گوشه و اون گوشه و به قول معروف از دور دستی بر آتش داریم و دلمون به همین کورسوی امید گرم. چون خودمون در محیط کشتی هستیم و گاهی از بعضی از مزایاش ، مثل منظره اقیانوس یا صدای ساز و آوازی که برای مهمونها برپاست و یا غذایی که به سبب حضور آشپز مخصوص به ما هم میرسه بی آنکه قصدی در کار باشد، بهره می بریم؛ فکر می کنیم همین که تلاش کنیم از ملوانی ساده به سطوح بالاتر برسیم و خودمون رو به نا خدایی کشتی نزدیک کنیم، کافیه و کارمون درسته. غافل از اینکه تنها مهمانهای سرمایه دار این کشتی برنده ماجرا هستند و استفاده کننده های واقعی. زندگی پرزرق و برق و مدرن و سرمایه داری امروزی دامی بیش نیست برای اونهایی که به یک زندگی کارمندی بر روی کشتی لوکس با نام دهان پرکنی چون کشتی تفریحی ، راضی می شوند مادام که گاه به گاه و با تشویشی همیشگی از منظره و غذا و تفریحی بهره ببرند که مهمانان کشتی دائم و بی دغدغه از آنان بهره ورند.
از ادبیات که بخوام بیام بیرون و حرفمو صاف و پوست کنده بخوام بگم، باید بگم که زندگی در این دنیای مدرن که بوی پول میده و بهره کشی و سرمایه همچین یک نمه به دل من نمینشینه. آخه کی گفته که من باید پنج روز هفته کار کنم و تنها دو روز هفته زندگی.! مگر من برای کار زنده ام ؟ پس خانواده و عشق و زندگی برای زندگی چی میشه؟ پس کی وقتی هست برای شناخت خودمون و اینکه ببینیم به کجا داریم میریم؟ چرا همه چیز فرموله شده از قبل تو این زندگی سرمایه داری؟ پس من انسان این وسط چی میشم؟ فکر و اراده و خلاقیتم کجا میره؟ چرا همه اینها برای گردوندن چرخ این اقتصاد کتابی و سفارشی و از قبل طراحی شده باید خرج بشه؟ چرا من نباید وقت داشته باشم که فکر کنم چطور دوست دارم زندگی کنم؟ همه چیز از قبل قالب گیری شده و برچسپ خورده و ترو تمیز آمادست تا من مثل یک لباس انتخابش کنم و بپوشمش و البته برای داشتنش تمام عمر کار کنم بدون لحظه ای با خود بودن.
البته من ترجیح میدم کلک خودم رو روی آبهای زندگی پیش ببرم و چه بسا در این میون جزیره ناشناخته ای رو کشف کنم. دوست دارم با خودم باشم و راه زندگیمو خودم انتخاب کنم. شاید مجبور بشم که به طور موقت در این کشتی لوکس به استخدام در بیام. اما باید همیشه به یا داشته باشم که من دنبال گنج دیگری هستم. یک گنج واقعی در جزیره ناشناخته زندگی .
شاید من اشتباه می کنم. احتمالش هم زیاد هست. چون مطالعه کافی ندارم. زندگی بدو بدوی سرمایه داری این امکان رو به من نمیده. گرچه سعی کرده ام و خواهم کرد که نذارم این امکان تمام و کمال از من گرفته بشه. شاید باید پست دیدبانی کشتی تفریحی رو به عهده بگیرم تا شاید فرصت کنم از اون بالا افقهای دیگری غیر از دیوارهای رنگی و خوش بوی کشتی رو ببینم و مسخ این دنیای مجدود پرزرق و برق نشم. شاید هم ...
اگر اقتصاد دان یا اقتصاد خوانی هست که این پست رو میخونه و فکر میکنه میتونه منو روشن کنه ، با اشتیاق منتظر شنیدن نظراتشم.

پی نوشت: چه تصادفی که درست یک روز بعد از نوشتن این پست ، فیلم "برنامه تلوزیونی ترومن*" رو می بینم که بی شباهت به زندگی که من ازش صحبت می کنم نیست. زندگی که همه چیزش از قبل طراحی شده توسط یک عده خاص برای اهداف خاص خودشون.
پی نوشت-دو: قبل از اینکه کس دیگری بخواد اینو بهم بگه می خوام بگم که می دونم که بشر کلی فکر و تجربه و شکست رو از سر گذرونده تا به اینجا رسیده که یک زندگی نسبتا مرفه برای طبقات اجتماع فراهم شده، اما این دلیل نمیشه که این مرحله که بهش رسیدیم بی نقص باشه و نباید ازش انتقاد کنیم. چنانکه یک عده از محققان دنبال این هستند که ببینند چطور میشه رضایت از زندگی رو در میان اقشار مردم بیشتر کرد و من فکر می کنم این از هر تحقیق دیگری مهمتر هست و یک راهش میتونه این باشه که آدمها ساعتهای بیشتری رو با خانواده شون بگذرونند تا اینکه کار کنند. اما نمی دونم آیا این در سیستم سرمایه داری عملی هست یا نه. دوست دارم در اینباره بیشتر بدونم.


*The Truman show

Thursday, April 23, 2009

تأمل درونی

وقتی امتحان فرانسه میدادم ، یک آن به ذهنم آمد که من دارم در یک سیستم از پیش برنامه ریزی شده برای رسیدن به یک شغل از قبل تعیین شده برای زندگی در جامعه ای که قوانین و چهارچوبش همه از قبل تبیین شده اند، حرکت می کنم. قصد داشتم در مورد این شهودم مفصلتر بنویسم. اما نمی دانم خستگی بعد از یک ماه خواندن فشرده فرانسه بود یا چه چیز دیگری که یادم رفت. کلا یک مدت بعد از امتحان فرانسه چندان سرحال نبودم .

در این مدت متوجه شده ام که من نمی توانم در این کارهای از پیش برنامه ریزی شده دوام بیاورم. به عبارت دیگر نمی توانم خودم را در قالب یک حرفه مشخص بیاندازم و برای همیشه در آن بمانم. مدرسه که می روم ، سعی می کنم ببینم آیا می توانم خودم را جای معلم کلاس تصور کنم که بعد از مدتی کارهایش روتین می شوند و همش باید سر چیزهای جزیی با بچه ها سرو کله بزند. نمی دانم مقایسه خودم با یک معلم خاص که خصوصیات خودش را هم دارد ، درست است یا نه. فکر می کنم که دوست دارم بیش از این معلمی که میبینم با بچه ها حال کنم و بهشان نزدیک باشم. از طرفی نمی دانم آیا این شدنیست در جایی که بعضی از بچه ها رفتارهای خودخواهانه و منزجر کننده ای رو که در خانه از بزرگتر ها یاد می گیرند و باخود به مدرسه میاورند ، دوام آورد. حتی گاهی خود همکاران هم با این دنیاهای کوچکی که دور خود ساخته اند و خانه های شیشه ای شخصیتی که به دور خود کشیده اند ، چندان جذبم نمی کنند.

تنها مساله ای که در این واقعیت سیال زندگی تا به الان شبیه قطعیت باقی مونده علاقه من به دانش هست. با اینکه بعد از امتحان فرانسه تا مدتی نمی تونستم کتابی در دست بگیرم و بیشتر روزها رو با اینترنت گردی و فیلم دیدن گذروندم ، اما باز وقتی جرات کردم بعد از این مدت کتاب زبانشناسی که از کتابخانه دانشگاه گرفته بودم دوباره به دست بگیرم و بخونم و از خوندنش دوباره اون حس علاقه به دانستن در من مثل قبل بیدار شد، فهمیدم که هنوز یک ریسمانی هست که من رو بتونه در زندگی جلو ببره.

خیلی دانشها هستند که دوست دارم در موردشون بدانم. خیلی کتابها هستند برای خواندن. اونقدر که نمی دونم از کجا شروع کنم. کاش کاری پیدا می شد که فقط به من می گفتند بخوان و بنویس و با خودت باش و ما زندگیت را تامین می کنیم. اما در این دنیایی که قبل از آمدنم بنا شده ، این رویای بی ریشه ای بیش نیست. نمی دانم شاید کاری باشد مثل این ، اما حتما با همین قوانین دست و پا گیر اجتماعی که بر پایه سود انسانها بنا شده و نه دل آدمها. یعنی حتی اگر کاری باشد که من بتوانم بخوانم و بنویسم ، حتما یک شرط و شروطی هم دارد و سفارشی خواهد بود و این با روحیه آزادطلبی انسانی هماهنگ نیست.

اینست که معلمی و استادی و حرفه را می گذارم برای امرار معاش و سعی می کنم زندگیم را طوری بگذرانم که چندان از علاقه به دانش دور نیافتم و بیشتر مواقع با خودم باشم. شاید تاوان این نوع تفکر این باشد که هرگز خانه یا ماشین یا پس اندازی نداشته باشم. معلوم هم نیست که همیشه همین را بخواهم .

یک مساله تا اینجا روشن است که کارهای مشخص اجتماعی من رو ارضا نمی کنند. شاید مجبور بشم کار مخصوص خودم رو تولید کنم. شاید نویسندگی کنم. اما نه سفارشی و حرفه ای و قالبی. بیشتر دوست دارم با خودم باشم و با کتابها . استعداد نوشتن هم دارم. این را هم تازگی دوباره به یاد آورده ام که نوشتن به تمرین هم نیاز دارد و استعداد تنها کافی نیست.

این سختترین نوشته ای بوده که تا به حال نوشتم. شاید چون به قول محمد من با این نوشته ها مدیتیت هم می کنم یا همون تامل در درون خودم و خواسته هام. و رو راست بودن با خود یکی از سختترین کارهاست. آره من تا قبل از همین نوشته استاد شدن رو برای پرستیژ اجتماعیش هم می خواستم. اما حالا تنها برای دانش می خواهمش و برای امرار معاش و اینکه منو به خودم و علاقه هام نزدیکتر کنه. اگر روزی ادامه تحصیل هم نتونه من رو ارضا کنه ، اون رو کنار خواهم گذاشت.


Tuesday, April 07, 2009

واقعیت سیال

جاده انقلابی-دو

دنیا انگار به صورت اسرار آمیزی طراحی شده یاشه . قطعیتی در اون دیده نمیشه. انسان این موجود پیچیده ، ترکیبی از هزاران ماده شیمیایی مدام در حال تغییریست که تمام حسها و فکرهای اونو زیر کنترل خودشون دارند بدون اینکه هنوز بعد از سالها تحقیق دانشمندان، خودشون به کنترل انسان، این اشرف مخلوقات و خدای روی زمین در اومده باشند.

انگار که در یک واقعیت سیال و بدست نیامدنی و لمس ناشدنی شناور باشیم که نمی دونیم به کدوم سمتی ما رو می کشونه. انگار که تعمدی در سیال بودن این زندگی وجود داشته باشه، در به تعریف نیامدگی اش و در سردرگردانی اش هم.

مصاحبه های عوامل فیلم جاده انقلابی را از یوتیوب میدیدم. دی کاپریو تنها کسی بود که می گفت این زن و شوهر برای این به چنین سرنوشتی دچار شدند که به اونچه که داشتند راضی نبودند. برای اون تعبیر پاریس ، همان رویاهای غیر واقعی و دست نیافتنی آدمیان بود از زندگی دور از دسترسی که می توانستند داشته باشند؛ اما تنها در خواب و خیالهایشان. به زعم دی کاپریو پایان غم انگیز این فیلم هشداریست به اونها که در خیال و توهم زندگی بهتر غوطه می خورند و اونچه که دارند رو نمی بینند.

جالب است که تا پیش از دیدن این مصاحبه به دلیل فکری که ذهنم رو اشغال کرده بود، فیلم رو به نفع ذهنیت خودم تعبیر و تفسیر کرده بودم در حالی که به زعم دیگری می توانست معنی کاملا متفاوتی داشته باشه و این همون سیال بودن و تعریف ناشدگیست که می گویم. اما در ادبیات هم داریم که خواننده های گوناگون برداشتهای مختلفی می تونند از یک نوشته واحد بکنند. حتی خود نویسنده ممکن است در ذهن چیزی د اشته باشد که موقع نوشتن به موضوع دیگری تبدیل شود و اصلا به نثر در نیاد.

کیت وینزلت و سام مندز اما از شجاعت این زوج می گفتند و از استقلال طلبیشان. من اما بعد از دیدن این مصاحبه ها و شنیدن دیدگاه دی کاپریو باز به فکر فرو می روم. مخصوصا که در این امتحان فرانسه هم قبول شده ام که قرار است آینده ام را در اینجا بیمه کند. آیا این قبولی ، مثل ترفیع مرد جوان در کمپانی تجاریست که از کار در آن بیزار است؟ آیا من واقعا از اینکه تا آخر یک معلم دبستان باشم ناراضی خواهم بود؟ این مثل روز روشن است که معلمی در اینجا کار حرفه ای تمام عیاریست و معلمها جزو چهاردرصد متمولترینهای کانادا هستند. اما ایا زندگی به ظاهر متمول که همه چیزش معلوم باشد ، من رو راضی خواهد کرد؟ اینکه بیشتر روزها و ساعتهای هفته رو باید به جای با خود بودن کار کنم ، کمی آزارم میده. از طرفی وقتی میبینم با کار حرفه ای طرف هستم که بخشی از تواناییهای من رو که شامل برنامه ریزی و استفاده بهینه از زمان و غیره میشه رو به کار میگیره باز کمی قانع میشم. باز می بینم اینکه من داشتن بچه و بزرگ کردنش رو دوست دارم، انگار یک جورهایی با کار در مدرسه جور در میاید و من همیشه در تماس با مسایل فرزندم خواهم بود.

انگار که ایران رفتن و کاری کردن مثل رویای پاریس، واقعیت زنده و نقد و به دست آمدنی زندگی در کانادا رو خیلی راحت مخدوش می کنه ، بدون اینکه قول جانشینی قطعی رو به این زودیها به ما بده. همین الان و به خاطر نوشتن این سطور که باعث شده دقیقتر فکر کنم به این نتیجه رسیدم که نباید به خاطر رویای ایران ، به نقد زندگی معلمی در کانادا پشت پا بزنم. می تونم معلمی رو هم همزمان با درس خودندنم امتحان کنم. رفتن به ایران می تونه برنامه جانبی و دوم من باشه در صورت عملی نشدن برنامه هام در کانادا: دوست نداشتن معلمی و کار نگرفتن در دانشگاههای اینجا به علت جو رقابتی که وجود داره و یا دوست نداشتن محیط بهره کشی اینجا.

و این واقعیت بی قطعیت دور از دسترس و سیالی که زندگی نام دارد ، همچنان در جریان است.

Friday, April 03, 2009

دوستان خانگی

چند نفر ایرانی رو میشناسید که حیوان خانگی داشته باشند ؟ نگاهی به این سایتهای ارتباط اجتماعی بندازید. مثل سایت اورکات. چند نفر نوشته اند که ترجیح میدهند حیوانات را در باغ وحش ببینند. دقت کنید به رفتار پسر بچه ای که به تازگی از ایران آمده و اونرو با رفتار یک پسر در غرب بزرگ شده مقایسه کنید. چقدر احتمالش هست که پسر بچه غربی رو در حال دنبال کردن ، سنگ زدن یا کشیدن دم حیوانی غافلگیر کنید؟ پسر بچه ایرانی رو چی؟ ارتباط با حیوانات یکی دیگر از هزاران مورد زندگی طبیعی و سالم هست که از ما ایرنیها دریغ شده. لطفا سرتون رو با گفتن اینکه غربیها از زور تنهایی به حیوانات خانگی روی میارن مثل کبک زیر برف نکنید، چون مساله پیچیده تر و گسترده تر از این حرفهاست. اونها به حیوانات به چشم موجودات زنده ای نگاه می کنند که حس دارند و شخصیت و فردیت که میشه باهاشون ارتباط نزدیک برقرار کرد. ما اما اصلا یاد نگرفته ایم که چطور میشه با یک حیوان ارتباط بر قرار کرد. شاید ازبس مشکل بوده و هست که دیگر به این چیزها نمی رسیم. اما من امشب فهمیدم که وجود حیوانات خانگی چقدر میتونه زندگی رو سالم تر کنه و اثر آرامش بخش داشته باشه.
خانه دوست تازه یافته ای رفته بودیم که به جبر اجتماعی با او آشنا شده بودیم. سه تا ماهی آکواریومی ، سه گربه و یک سگ مهمانان همیشگی آپارتمان کوچک زیر شیروانیشان بودند که به سبک اروپایی طراحی شده بود. من بعد ازبیش از سه سال زندگی در غرب به نظر میرسید آنچنان که روزهای اول از سگها می ترسیدم از این سگ آرام و دوستداشتنی نمی ترسیدم. با اینکه سالها در حیاط خانه ایرانمان به گربه ها غذا داده بودم و گاهی یواشکی به اتاقم برده بودمشان ، اما هیچ وقت به اندازه امشب متوجه شخصیت داشتنشان نشده بودم. گربه پیر سیاه و سفید که موهایش را هم کوتاه کرده بودند روی مبل روبروی من نشسته بود و عین پدر بزرگها من رو ورانداز می کرد. بعد انگار که بخواهد بگوید فهمیدم چکاره ای ، نمی خواد برای من فیلم بازی کنی که خیلی مودبی و از این حرفها!!! چشمانش را آرام باز و بسته کرد و رویش را از من برگرداند. وقتی امیلی از تنبل بودن ذاتیش می گفت و اتفاقات خنده داری که به خاطر این خصوصیتش افتاده بود را تعریف می کرد، عین کارتونها میتونستم اونها رو تصور کنم. یا وقتی تام از دو گربه دیگر می گفت که یکیشان تا یک ربع دیگر و دیگری تا نیم ساعت دیگر از ترس و تازه وارد بودن بیرون نخواهند آمد. یا وقتی اون یکی از شدت اظطراب حضور ما گوشه خانه بالا آورده بود، درست مثل یک آدم خیلی خیلی حساس. یا سگ پیر که بازبه قول امیلی از استرس حضور ما مدام در اون یک وجب جا بالاو پایین می رفت و حتی با کلمات اون که در گوشش زمزمه می کرد هم آروم نمی گرفت. یا گربه ها که موقع شام در اتاق خواب حبس شده بودند و به در پنجه می کشیدند ، درست مثل بچه های لوس و ننری که مادرشون به عنوان تنبیه به اتاق خودشون فرستاده بود . آخر عادتشان داده بود که موقع غذا برایشان لقمه بگیرد و نمی خواست که جلوی ما اینکار را بکند مبادا که ما بدمان بیاید. امیلی به تربیت حیوانات اعتقادی نداشت و معتقد بود که باید به جای اون به حیوانات اعتماد داشت و گذاشت تا غریزه اونها راه خودشو پیدا کنه و بعضی از حیوانات اینقدر در این کار قوی هستند که خود به خود چگونگی زندگی با انسان رو در میابند.
نکته دیگری که امیلی از رفتار حیوانات برایمان گفت خیلی برایم آموزنده و جالب بود. اینکه بر عکس آدمها از دست تو عصبانی نمی شوند و اگر ناراحت باشند بیشتر غمگین و در خود می روند و هیچ وقت برایت نقش بازی نمی کنند تا به چیزی که می خواهند برسند و همیشه خود خودشان هستند. درست برعکس آدمها !
اگر غمگین و ناراحت باشی ، آنها هم غمگین و ناراحت می شوند و اینجاست که اثر درمانی آنها شروع می شود وقتی حس دلسوزی تورا بر می انگیزند و تو از ناراحتی آنها ناراحت می شوی و می خواهی که آنها را خوشحال کنی و به خودی خود ناراحتی خودت رو فراموش می کنی. این نکته رو هم خودم از اشاره امیلی به چگونگی ابراز احساسات اونها نتیجه گرفتم!
بدون اینکه بخوام به مقدسات کسی توهین کنم می خوام بگم که نجس بودن سگ به نظر من مال زمانی بوده که بهداشت اونطور که بوده رعایت نمی شده و مردم اطلاعات کافی در مورد نگهداریشو نداشتن و نمی دونستند هاری سگ رو چطوری درمان کنند. و من فکر می کنم بیشتر امر و نهی های اینچنینی در اسلام متعلق به زمان خودش بوده که انسانهای اون ناحیه از دنیا از نظر ذهنی و فرهنگی عقب بودند و برای همین اسلام شده ختم دینهای دیگر چون بعد از اون دیگر انسانها به بلوغ فکری نسبی رسیدند و می تونستند خودشون خوب رو از بد تشخیص بدهند.اما همه اینها که گفتم نظر شخصی خودم هست و ادعای خاصی ندارم.
وقتی به خانه آمدیم تمام لباسهایمان مویی شده بود!!! باید به دنبال برس مخصوص موی حیوانات باشم اگر می خواهیم با امیلی و پسر و حیوانات خانگیشان رفت و آمد کنیم!

Tuesday, March 24, 2009

جاده انقلابی

نمی دونم دیشب چی یا کی زیر پوستم رفته بود که حس می کردم انگار از درس دادن در دانشگاههای ایران هم با وجود جوی که وجود داره، بدم نمیاد. شاید محمد بود. برای اولین بار این حس رو داشتم که انگار می تونم ایران رو تحمل کنم. به عنوان استاد دانشگاه در واقع من یک وجه دیگری داشتم. دیگربه چشم دختر نوجوان یا جوان بی تجربه که هر بلایی می شود سرش آورد ، نگاه نخواهم شد. می توانستم پا جای خانم خیامی یا آذر نفیسی یا ستاره فرمانفرماییان بگذارم و از جایگاهی که خواهم داشت برای تغییر فرهنگ استفاده کنم. می تونستم از دانشجوهام شروع کنم. و ایران هم که اصلا مثل یک بیابان تشنه آبیاریست و هر کار کوچکی ، کمک بزرگی خواهد بود.
امروز از مدرسه که بر می گشتم ، معلمی را دیدم که با بهترین ماشین راهی خانه بود. آینده من بود اگر می ماندم و این امتحان فرانسه را اگر می گذراندم که به سادگی آب خوردن بود. اما دیدم انگار این جور چیزها به چشمم نیستند که برایشان اینقدر زحمت بکشم. شاید داشتن خانه و ماشین برای زندگی شهری لازم باشند ، اما من حاضر نیستم برای داشتنشان هر بهایی را بدهم..
به تجربه مهاجرتم که نگاه می کنم ، می بینم انگار من به این فرصت دوری احتیاج داشتم. مثل یک سفر چند ساله برای استراحت و دوری از وضع ناراحت کننده ای که به عنوان یک دختر در ایران داشتم. مثل دوره تحقیقی یک استاد دانشگاه در کشوری دیگر. از اینجا آمدنم راضیم. چشمانم را بیش از پیش باز کرده. تجربه های فرحبخشی نصیبم کرده و اعتماد به نفسی را که زندگی در ایران از من دریغ کرده بود را در من بوجود آورده و پرورانده و. و خیلی تجربه های زیرپوستی دیگر که مجال شمارششان را ندارم.
برای همین باید به درس خواندن در اینجا جدیتر فکر کنم و هرچه سریعتر دکترایم را بگیرم.
می خواستم در مورد این فیلم پست جداگانه ای بنویسم ، اما وقتی داستان زندگی خودم می شود مثل همین فیلم ، بهتر می بینم که هردو را یکجا بیاورم. داستان زن و شوهر جوانیست که تصمیم می گیرند زندگیشان را به صورت غیر معمولی تغییر بدهند. اونها در واقع می خواهند آنطور که ارضا می شوند زندگی کنند و نه آنطور که نرم جامعه هست. تمام مدت فیلم در دلم خدا خدا می کنم تا کارگردان هر طور شده موفقیت این زوج را نشان دهد. اما اینطور نمی شود. فیلم به طرز تراژیکی پایان می پذیرد. اما این برای این نیست که کارگردان بگوید خلاف عرف زندگی کردن شدنی نیست. در واقع کارگردان به کسانی که مثل این زوج فکر می کنند نشون میده که چه چیزهایی میتونه اونها رو از هدفشون منحرف کنه . یکی تغییر موقعیت ناخواسته و بیرونی و به ظاهر بهتر از اونچه که داری ، میتونه تو رو از اونچه می خواستی به دست بیاری و با اینی که برات پیش اومده زمین تا آسمان فاصله داره، برای همیشه جدا کنه. همینطور ترس از شکست و ترس از اینکه معلوم بشه اونی که می خواستی همون چیزی نبوده که واقعا تو رو ارضا می کنه ، میتونه تو رو از دنبال کردن اونچه که می خوای باز داره. و نکته اینجاست که تا اونرو امتحان نکنی نخواهی فهمید که آیا راضی میشی یا نه.
اما پر معنی ترین صحنه این فیلم برای من ؛ صحنه ای هست که زن و شوهر همسایه شبی که تصمیم زوج جوان رو برای تغییر زندگیشون شنیدن؛ در اتاق خواب با هم تنها میشن و شوهر سکوت را با گفتن اینکه چه فکر احمقانه ای کردن می شکونه و باعث میشه که زن که تا اون موقع در درونش آشوب بوده نفس راحتی بکشه و به گریه بیافته. در واقع این صحنه نشون میده که حتی اونهایی که به ظاهر نشون میدن که مثلا کار اون زوج میتونه اشتباه باشه و یا در بهترین حالت واکنشی به حرفشون نشون نمیدن ، در باطن ممکنه با طوفانی از سوال درگیر باشند. سوالهایی از قبیل اینکه مثلا : پس ما چی؟ یعنی آیا زندگی ما اشتباهه؟ و یا خوش به حال اینها که اینقدر شجاع هستند که به این راحتی هر چه که دارند رو ول می کنند . یا نکنه که اونها درست فکر کرده باشند و بروند و زندگی خیلی موفقی هم داشته باشند. نکند ما همینطور در این زندگی که چندان چنگی هم به دل نمی زند مدفون بشویم. و هزاران سوال دیگر و کارگردان همه اینها را خیلی زیبا در این صحنه نشان داده و با اینکه این زوج رو در فیلم به اونچه که می خواستن برسن ، نرسونده ؛ اما با این صحنه و اون دو نکته ای که از کل فیلم میشه فهمید به من بیننده که خواستار تغیر هستم ، امید داده.
فیلم جاده انقلابی یکی از معدود فیلمهای هالیوودیست که حرف حساب دارد.

جاده انقلابی-دو
120px