یأس وبلاگی نگرفتم. مشغول این دوره فشرده تربیت معلم فرانسه بودم که دیروز تمام شد و رفتن به اولین کنفرانسم در زندگی آکادمیک.
این روزها خیلی به اینکه کجا دوست دارم زندگی کنم فکر میکنم. بیشتر وقتها صفحه ترازو به سمت کانادا ماندن کج می شود. بزرگترین نکته مثبتی که اینجا دارد: آرامش هست. حتی از دسترسی به دانش و امکانات علمی هم برایم مهمتر است. و نکته منفی که محمد با تایید بر آن سعی در متقاعد کردن من به زندگی در ایران دارد: نبودن در کنار خانواده است. شاید هم اینکه اینجا برای ماندن و گذران زندگی بیشتر از ایران باید زحمت بکشیم. البته موقعیت ما اینطور است و یا اینطور حدس می زنیم.
ایران برای من بقالی رفتنش هم پر از تنش هست و ترس و اضطراب. مطمئن هستم اگر مرد بودم این مشکل حداقل نصف میشد.
اما اینجا دوری تنها مشکلی است که میبینم. اما مگر زندگی بدون مشکل هم می شود و بالاخره انسان باید بتواند خودش را با مشکلات تطبیق بدهد.
بر عکس ایران به چشم مجرم بالقوه نگاه می شوم چون زن هستم. و مشکلات از زمین و آسمان میبارد.
درست است که اینجاییها عاطفه ایرانیها را ندارند. اما عاطفه ایرانیها هم کار دستشان میدهد. در ایران آنقدر آدمها مثل نقل و نبات گذشت می کنند که گذشت معنی خود را از دست داده و به چشم نمیاید و هرکس که از خودش نگذرد انگشت نما میشود و اینگار بدترین کارهای دنیا رو کرده. اینجا که باشم بیشتر قدر این عاطفه را خواهم دانست و وقتی که ایران میروم بیشتر از ایرانیها این عاطفه را حس خواهم کرد و قدر دان خواهم بود. اینجا هم این عاطفه که در خون من است باعث خواهد شد تا بتوانم کسانی که آن را می فهمند به سوی خودم جذب کنم و همان برایم کافی خواهد بود.
گاهی حتی فکر می کنم روحیاتم با روحیات اینجاییها نزدیکتر است. دوست دارم بیشتر اوقاتم را با خودم باشم ودر خودم غور کنم، پس بی اعتنایی غربیها برایم اهمیتی ندارد.
می خواستم از تجربه کنفرانس هم مفصل بنویسم اما نشد و به قول معروف آتیشش خوابید. فقط همینقدر بگویم که با آدمهای جالبی آشنا شدیم که شبیه غربیهایی که تا به حال دیده بودیم نبودند. استادهای خاکی و خودمانی و گرم با اندیشه های تغییر و تحول.