خود شناسی:
یک-
در خانه پدری همه به هم گیر می دادن : چرا در یخچال بازه ، چرا صدای تلوزیون بلنده ، چرا یادت رفت بگی فلانی زنگ زده ، چرا با خودت کلید درو نبردی ، چرا سطل آشغال اینجاست و اونجا نیست!!! ، چرا برنامه کودک نگاه میکنی تو که دانشگاه میری؟! ، چرا یادت رفت) سلام بکنی؟! ، چرا ماشین رو زنجیر نکردی؟، چرا در اتاقو قفل کردی؟ ، چرا در دستشویی رو (یادت رفت) قفل کنی؟ چرا ظرفها رو( یادت رفت) بشوری؟ ، چرا خروسه می خونه...
طولی نکشید که من هم این میراث خانوادگی رو با خودم به خانه محمد آوردم. و باز طولی نکشید که از محمد یاد بگیرم که" روح آدمها" مهمتر از این چیزهای جزیی است که بخواهیم به روی هم بیاوریم. فکر کنم این اولین خودشناسی بود که داشتم. و چون از صمیم قلب خواستم که مثل محمد باشم ، موفق شدم.
دو-
"محمد آدمت میکنه "
جمله ای بود که برادرم با بی تدبیری تمام به من زده بود وقتی نظرش رو در مورد ازدواجم با محمد پرسیده بودم. جمله ای که باعث شد من خودم رو بیشتر بشناسم ولی نه اونطوری که برادرم پیشبینی کرده بود و نه در همان لحظه. اوایل ازدواجم با محمد همش می تر سیدم نکند محمد از من بدش بیاد و منو رها کنه. وقتی خانواده آدم آدمو قبول نداشته باشه دیگه از یه غریبه چه انتظاری میشه داشت؟ همیشه صحبت این بود که چطور منو به اصطلاح رد کنند یا منو به کدوم بیچاره ای قالب کنند. گرچه این صحبتها به شوخی عنوان میشد اما باز هم سنگین بود. این بود که من هر لحظه منتظر بودم که اون هیولایی که از من در خانه ساخته بودند و خودم ازش خبر نداشتم حضور پیدا کنه و محمد رو از من بیزار کنه. اما این اتفاق هیچ وقت نیافتاد و چند سال طول کشید که من بفهمم چرا.
الان همه چیز رو میدونم. یعنی همین چند روز پیش همه چیز برام روشن شد . نوشتن این وبلاگ هم به این شهود کمک کرده.
حقیقت این بود که من شب پیش از اون به عادت خانه پدری روح محمد رو ندیده بودم و حرف آزارنده ای بهش زده بودم. فرداش قصد داشتم به محض دیدن محمد ازش معذرت بخواهم و ... اما محمد اصلا به روی خودش نمی آورد که من اشتباهی کرده ام و بر عکس این او بود که داشت از من معذرت می خواست که به خاطر خستگی با من درست حرف نزده. درست نمی دانم سر چی بود. اما یکی از همین مسایل جریی روز مره بود.
شاید اینها که می گویم ربطی به کشفی که همانروز کردم نداشته باشد ، یا شاید من ربطش را نمی بینم. اما نمیدانم که چه شد درست بعد از این اتفاق ، یکدفه همه چیز به من شهود شد! اینبار بود که برای بار چندم از خودم پرسیدم چرا محمد از من خسته نمیشه ، چرا ... و ناگهان جوابی، سوال بعدی منو نیمه کاره گذاشت: چون محمد منو همونطوری که هستم قبول داره. چون اون نمی خواد منو به چیزی تبدیل کنه که خودش می خواد ، چون اون خود خودمو دوست داره با همه سادگیم و همه صداقتم. چون محمد انسانیه که در خودش غرق نیست و اشتباهات کوچک منو به پای انسان بودنم میزاره نه به پای آدم بد بودنم.
من کسی بودم که همیشه حرفم را میزدم ، چه در مدرسه چه در خانه. برای همین هم بود که خیلیها از من بدشون میامد. اما تا همین دیروز نمیدانستم که این سادگی من و اینکه هرچی رو که فکر میکردم گفتن من ، حتی خانواده ام را فراری داده. چرا من تا حالا نفهمیده بودم که خانواده من هم مثل اکثر آدمها از انتقاد کردن و انتقاد شدن می گریزند من رو به همین خاطر بلای جونشون میدونن که یه جوری باید "ردش " کرد؟! تا جایی که یادم میاد من همیشه در حال انتقاد و اعتراض به رفتار تبعیض آمیز مادرم و بعضا پدرم و حتی خواهرهام بین من و برادرم بودم. و همین یک قلم کافی بوده تا خانواده من از من هیولایی بسازن.
اونها درست میگفتند ، من باید یک جوری به کسی قالب میشدم. در واقع کسی نبود که از روراستی من و از انتقاد های من خوشش بیاد یا بتونه تحملم کنه. آدمها بیش از حد با خودشون و در خود خواهی خودشون غوطه ور بودن که بتونن انتقادی رو تحمل کنن یا حتی با صداقت کسی کنار بیان. کم بودن و هستن آدمهایی که از صداقت و سادگی خوششون بیاد. راست می گفت خانوادم من یه جورایی باید قالب میشدم.
اما همونطور که الهه دوستم پیشبینی کرده بود بالاخره یکی پیدا شد که اتفاقا عاشق صداقت و سادگی من شد و هنوز هم هست. کسی که منو به خودم شناسوند. کسی که نمونش اینقدر تودنیا کمه که خانواده من هم تشخیص داده بود که اگه پیداش نشه باید یه جوری منو به یکی قالب کنه.
اما چیزی که خانواده من نفهمید این بود که من اون هیولایی که از من ساخته بودن نبودم. این اونها بودن که فقط خودشون رو میدیدن و منافع خودشون رو که با انتقادهای من مورد حمله قرار می گرفت. اونها بودن که نه روح منو میدیدن و نه روح همدیگرو. امثال خانواده من کم نیستند. همانطور که قبلا گفتم تنها چیزی که ما رو به آدمیت نزدیک میکنه پروای روح دیگران رو داشتنه. هر کس اینو با تمام وجود بفهمه ، خوشبختترین آدم روی زمینه.
و من فهمیدم که سادگی و صداقت من هر چند که باب طبع خیلیها نبوده و نیست اما منو به انسان بودن نزدیکتر کرده و منو با آدمی محشور کرده که منو به خاطر همین خصوصیات دوست داشته و داره. کسی که مثل هیچکس نیست و کسی که تنها باید همسر من میشد.
یک-
در خانه پدری همه به هم گیر می دادن : چرا در یخچال بازه ، چرا صدای تلوزیون بلنده ، چرا یادت رفت بگی فلانی زنگ زده ، چرا با خودت کلید درو نبردی ، چرا سطل آشغال اینجاست و اونجا نیست!!! ، چرا برنامه کودک نگاه میکنی تو که دانشگاه میری؟! ، چرا یادت رفت) سلام بکنی؟! ، چرا ماشین رو زنجیر نکردی؟، چرا در اتاقو قفل کردی؟ ، چرا در دستشویی رو (یادت رفت) قفل کنی؟ چرا ظرفها رو( یادت رفت) بشوری؟ ، چرا خروسه می خونه...
طولی نکشید که من هم این میراث خانوادگی رو با خودم به خانه محمد آوردم. و باز طولی نکشید که از محمد یاد بگیرم که" روح آدمها" مهمتر از این چیزهای جزیی است که بخواهیم به روی هم بیاوریم. فکر کنم این اولین خودشناسی بود که داشتم. و چون از صمیم قلب خواستم که مثل محمد باشم ، موفق شدم.
دو-
"محمد آدمت میکنه "
جمله ای بود که برادرم با بی تدبیری تمام به من زده بود وقتی نظرش رو در مورد ازدواجم با محمد پرسیده بودم. جمله ای که باعث شد من خودم رو بیشتر بشناسم ولی نه اونطوری که برادرم پیشبینی کرده بود و نه در همان لحظه. اوایل ازدواجم با محمد همش می تر سیدم نکند محمد از من بدش بیاد و منو رها کنه. وقتی خانواده آدم آدمو قبول نداشته باشه دیگه از یه غریبه چه انتظاری میشه داشت؟ همیشه صحبت این بود که چطور منو به اصطلاح رد کنند یا منو به کدوم بیچاره ای قالب کنند. گرچه این صحبتها به شوخی عنوان میشد اما باز هم سنگین بود. این بود که من هر لحظه منتظر بودم که اون هیولایی که از من در خانه ساخته بودند و خودم ازش خبر نداشتم حضور پیدا کنه و محمد رو از من بیزار کنه. اما این اتفاق هیچ وقت نیافتاد و چند سال طول کشید که من بفهمم چرا.
الان همه چیز رو میدونم. یعنی همین چند روز پیش همه چیز برام روشن شد . نوشتن این وبلاگ هم به این شهود کمک کرده.
حقیقت این بود که من شب پیش از اون به عادت خانه پدری روح محمد رو ندیده بودم و حرف آزارنده ای بهش زده بودم. فرداش قصد داشتم به محض دیدن محمد ازش معذرت بخواهم و ... اما محمد اصلا به روی خودش نمی آورد که من اشتباهی کرده ام و بر عکس این او بود که داشت از من معذرت می خواست که به خاطر خستگی با من درست حرف نزده. درست نمی دانم سر چی بود. اما یکی از همین مسایل جریی روز مره بود.
شاید اینها که می گویم ربطی به کشفی که همانروز کردم نداشته باشد ، یا شاید من ربطش را نمی بینم. اما نمیدانم که چه شد درست بعد از این اتفاق ، یکدفه همه چیز به من شهود شد! اینبار بود که برای بار چندم از خودم پرسیدم چرا محمد از من خسته نمیشه ، چرا ... و ناگهان جوابی، سوال بعدی منو نیمه کاره گذاشت: چون محمد منو همونطوری که هستم قبول داره. چون اون نمی خواد منو به چیزی تبدیل کنه که خودش می خواد ، چون اون خود خودمو دوست داره با همه سادگیم و همه صداقتم. چون محمد انسانیه که در خودش غرق نیست و اشتباهات کوچک منو به پای انسان بودنم میزاره نه به پای آدم بد بودنم.
من کسی بودم که همیشه حرفم را میزدم ، چه در مدرسه چه در خانه. برای همین هم بود که خیلیها از من بدشون میامد. اما تا همین دیروز نمیدانستم که این سادگی من و اینکه هرچی رو که فکر میکردم گفتن من ، حتی خانواده ام را فراری داده. چرا من تا حالا نفهمیده بودم که خانواده من هم مثل اکثر آدمها از انتقاد کردن و انتقاد شدن می گریزند من رو به همین خاطر بلای جونشون میدونن که یه جوری باید "ردش " کرد؟! تا جایی که یادم میاد من همیشه در حال انتقاد و اعتراض به رفتار تبعیض آمیز مادرم و بعضا پدرم و حتی خواهرهام بین من و برادرم بودم. و همین یک قلم کافی بوده تا خانواده من از من هیولایی بسازن.
اونها درست میگفتند ، من باید یک جوری به کسی قالب میشدم. در واقع کسی نبود که از روراستی من و از انتقاد های من خوشش بیاد یا بتونه تحملم کنه. آدمها بیش از حد با خودشون و در خود خواهی خودشون غوطه ور بودن که بتونن انتقادی رو تحمل کنن یا حتی با صداقت کسی کنار بیان. کم بودن و هستن آدمهایی که از صداقت و سادگی خوششون بیاد. راست می گفت خانوادم من یه جورایی باید قالب میشدم.
اما همونطور که الهه دوستم پیشبینی کرده بود بالاخره یکی پیدا شد که اتفاقا عاشق صداقت و سادگی من شد و هنوز هم هست. کسی که منو به خودم شناسوند. کسی که نمونش اینقدر تودنیا کمه که خانواده من هم تشخیص داده بود که اگه پیداش نشه باید یه جوری منو به یکی قالب کنه.
اما چیزی که خانواده من نفهمید این بود که من اون هیولایی که از من ساخته بودن نبودم. این اونها بودن که فقط خودشون رو میدیدن و منافع خودشون رو که با انتقادهای من مورد حمله قرار می گرفت. اونها بودن که نه روح منو میدیدن و نه روح همدیگرو. امثال خانواده من کم نیستند. همانطور که قبلا گفتم تنها چیزی که ما رو به آدمیت نزدیک میکنه پروای روح دیگران رو داشتنه. هر کس اینو با تمام وجود بفهمه ، خوشبختترین آدم روی زمینه.
و من فهمیدم که سادگی و صداقت من هر چند که باب طبع خیلیها نبوده و نیست اما منو به انسان بودن نزدیکتر کرده و منو با آدمی محشور کرده که منو به خاطر همین خصوصیات دوست داشته و داره. کسی که مثل هیچکس نیست و کسی که تنها باید همسر من میشد.
محمد منو آدم نکرد؛ محمد آدمیت منو به خودم شناسوند. محمد به من نشون داد که سادگی و صداقت به خودی خود بد نیستند بلکه این برداشت آدمهای غرق در خود هست که اونو بد میدونه.
حالا من برای برادرم متاسفم که در گردونه آدم شدن یا بهتر بگویم آدم بودن از من عقب افتاده است. نمی دانم آیا از همسرش ایرادهای بی ارزش میگیرد همانطور که از من می گرفت یا نه. نمیدانم روزی چند بار روحش را با ایرادها آزار میدهد. اینها برای من اصلا مهم نیست مهم این است که من خودم را شناخته ام و به ارزش خودم و داشتن همسری چنین انسان پی برده ام. البته دومی را از همان اول می دانستم .
حالا من برای برادرم متاسفم که در گردونه آدم شدن یا بهتر بگویم آدم بودن از من عقب افتاده است. نمی دانم آیا از همسرش ایرادهای بی ارزش میگیرد همانطور که از من می گرفت یا نه. نمیدانم روزی چند بار روحش را با ایرادها آزار میدهد. اینها برای من اصلا مهم نیست مهم این است که من خودم را شناخته ام و به ارزش خودم و داشتن همسری چنین انسان پی برده ام. البته دومی را از همان اول می دانستم .

1 نظرات دیگران:
neveshtato daaram mikhoonam o hamintor ashk mirizam. khoobe ke khoone nisti taa ashkaamo bebinio naarahat beshi.nemidoonam alaan chi begam kheili harf daaram ke bezanam. hich kalameE ehsaasamo nemitoone baayaan kone. vali doost daaram in 2 kalamaro behet begam "latif " va albatte "bozorgvaar" nesbat be man.
Mohammad
Post a Comment