Sunday, December 26, 2004

سه چهار ماهي ميشد كه آمده بودم و دقيقا دو ماه كه اين كار را داشتم. او لش زياد تو حال و هواي دنبال كار رفتن نبودم و اين محمد بود كه مي گفت بايد خيلي دنبال كار بگردي تا پيدا كني. من هم براي اينكه بگويم كه اينطور نيست رفتم سراغش و اتفاقا اولين يا دومين كاري كه اقدام كردم اين بود. از من پر سيده بود كه بهترين خصو صيت خودمو چي مي دونم و من هم گفته بودم صداقت. البته سوالهاي ديگه اي هم كرده بود .

اون روز صبح زنگ زده بود و از من خواسته بود برم سر کار . وارد مغازه که شدم به اون و مردی که فکر کنم از اداره مرکزی کمپانی اومده بود سلام کردم و رفتم داخل اتاق پشتی لباسمو عوض کنم و برم پشت پیشخون . بیرون که اومدم نگاه سریعی به سر تا پام انداخت و گفت چرا لباستو عوض کردی؟
.
من: مگه نخواستین بیام برای این شیفت ؟
.
اون : نه؛ گفتم بیا با هم صحبت کنیم ، فرم نیروی کار اضافی رو با هم پر کنیم . دو ماه هست که اینجا هستی و هنوز مشکل داری .
من چیزی نگفتم و با اون رفتم تو رستوران هتل و بر گه ها رو امضا کردم . البته یک کمی هم از خودم دفاع کردم چون فکر می کردم دختر سیاه پوستی که از من با سابقه تر بود زیر آبم را زده بود . اما راست می گفت آخر من تا به حال از این کارها نکرده بودم .

آمدم بیرون . لباسهامو ریخته بودم تو یه کیسه و با همون لباس کار زده بودم بیرون . دمغ تر از اون بودم که لباسمو عوض کنم . تازه یادم افتاد که به محمد گفته بودم از راه کالج بعد از شیفت کاریم بیاد دنبالم و از روی عجله ای که داشتم کیف پولمو نیاورده بودم . تنها یک بیست و پنج سنتی ته کیسم داشتم .

یکی از روزهای گرم آخرهای تابستان بود . رفتم پارک روبروی هتل چرخی زدم و روی نیمکتی نشستم . داشتم بررسی می کردم که برای پول بلیط اتوبوس به کی رو بزنم . یادم افتاد به محمد که تعریف کرده بود یک عده از سوفیها از فرقه قلندریه از روی عمد به گدایی می پرداختند تا شخصیت کاذبی که جامعه برایشان ساخته درهم بشکنند و به خودشان نشان دهند که انسانی خاکی بیش نیستند . به خودم گفتم چه فرصتی از این بهتر . با این فکر قوتی گرفتم و چشم گرداندم . کسان زیادی اون اطراف نبودند . یک مرد با لباسهای مندرس داشت ول می گشت و یک نیمچه نگاهی به جایی که من بودم داشت . اما معلوم بود که جرات ندارد سمت من بیاید . چند تا پیر مرد پیر زن اونورتر دور فواره نشسته بودند . دوباره بلند شدم به سمت خیابان حرکت کردم . روی یه نیمکت زن میانسال سیاه پوستی نشسته بود و پاهایش را دراز کرده بود روی نیمکت . بهش نزدیک شدم و گفتم که برای رفتن به خانه پول کم دارم ؛ کیسه لباسم را نشانش دادم که سکه بیست و پنج سنتی توش بود و گفتم خانه کسی نیست بگویم بیایند دنبالم . بلافاصله کیف پولش را باز کرد و دو دلار در آورد و به سمتم گرفت . و به همون سرعت پرسید آیا میتونم چند لحظه اونجا بشینم . جواب من مثبت بود . گفت که در یه بیمارستانی در همون نزدیکی کار میکنه و الان ساعت نهارشه ولی ترجیح میده بره خونه و دوش بگیره تا چسبندگی پوستش از بین بره . من هم گفتم که همین الان از کارم بیرون شدم . اینو که گفتم دستمو گرفت تو دستاش و پرسید که به خدا اعتقاد دارم یا نه . گفتم نه به اون صورت . گفت میخوام برات دعا کنم میتونی فقط گوش کنی . و بعد شروع کرد خدا رو خطاب کردن و اول ازش تشکر کرد به خاطر نعمتهاش بعد همینطور که همچنان دستمو تو دستاش گرفته بود دعاشو با گفتن اینکه خدایا کمک کن این دختر هرچه زودتر کار پیدا کنه تموم کرد . در این میون نمیدونم چرا من منقلب شده بودم و اشک تو چشام جمع شده بود . آخه به نظر میرسید خیلی خالصانه داشت با خدای خودش حرف میزد . بعد که دعاش تموم شد شروع کرد از خودش و دخترهاش گفتن که بهشون یاد داده که چطور پولشون رو درست خرج کنند و اینکه اعتقاد داشت از هر دست بدی برای رضای خدا از همون دست میگیری . کلی حرفهای دیگم زد که به خاطر لهجه غلیظش نفهمیدم .
یکی دو ماه بعد که پس از کار داوطلبانه در یک مدرسه تصمیم گرفتم که دنبال کار برم ، اولین کاری رو که اقدام کردم ، منو برای مصاحبه خواستند و بلافاصله استخدام شدم .

5 نظرات دیگران:

Anonymous said...

bebinam koja estekhdam shody? be gheir as hotel o kare davtalabaneye madrese, dige chi kar kardy?

مهرناز معمارصادقی said...

من در یک مدرسه مونتسوری کار گرفتم.به عنوان معلم بعد از مدرسه.

Anonymous said...

cheh khoob! :) in kay boodeh? tazegy?

مهرناز معمارصادقی said...
This comment has been removed by a blog administrator.
مهرناز معمارصادقی said...

سبك نوشته من اين جوريه كه همه چيز رو صاف نميارم بذارم تو ذهن خواننده و دوست دارم از نظر ادبي با كلمات بازي كنم.

این مال دو سال پیشه.

120px