مادر به دكتر گفته بود من به برادرم حسادت مي كنم و من داشتم به پهناي صورتم جلو دكتر اشك مي ريختم. دكتر پرسيده بود كه چرا گريه مي كنم و من گفته بودم كه حسادت نمي كنم . كاري كه در ذهن كودكانه ام زشت ترين كار دنيا بود و حالا كسي كه قرار بود حامي ام باشد داشت منو به زشت ترين كارهاي دنيا متهم مي كرد...
مادر اما راست مي گفت. آخر كدام كودك هست كه از طرف پدر مادرش رفتار متفاوتي با برادر خواهرهايش ببيند و چنين حسي به او دست ندهد.
بزرگتر كه شدم وضع همچنان ادامه داشت. من بايد براي هر كاري به مادرم گزارش مي دادم. كجا مي خوام برم، با كي مي خوام برم، چرا مي خوام برم. اعتمادي انگار كه اصلا وجود نداشت. انگار كه من به جاي آدم، حيوان خانگي باشم كه از خودش عقل و اراده اي ندارد و مي بايست كنترل شود . برادرم اما بر عكس اجازه سر خود بود. هرجا مي خواست مي رفت و هر كاري كه مي خواست مي كرد.
به قول دكتر سرشت بلغمي نداشتم و كاريش هم نمي شد كرد. مدام در حال كشمكش با مادر بودم و گرفتن ذره ذره از حقي كه با تبعيض از من سلب كرده بود.آنقدر حساس شده بودم كه حتي تفاوتهايي رو كه به خاطر تفاوت سني من و برادرم قايل مي شدند رو به پاي تبعيض مي گذاشتم.
نو جوان كه شده بودم و وارد اجتماع كه شدم اين تبعيضها از اون ناحيه هم بر من وارد مي شد. حالا ديگر بايد با همه دنيا سر و كله مي زدم.
صاحب كتاب فروشي كه با برادرم براي خريد رفته بوديم آنقدر خوش اخلاق و خوش بر خورد بود با برادرم كه دفعه بعد كه خودم تنها براي خريد كتاب رفتم به خودم جرات دادم كه سلامش كنم. البته جرات كه نه، آنوقتها كه قوانين نانوشته را هنوز نمي دانستم اين كار را طبيعي مي دانستم. سلام كردم و بر خلاف انتظارم نه تنها جواب سلامم را نداد،بلكه اخمي كرد و رويش را از من بر گرداند. نو جوان بودم و هنوز نمي دانستم كه در اين ديار جنس دوم حساب مي شوم و سلامم لاس زدن محسوب مي شود و خودم بد كاره.
اين مسئله به همين يك بار ختم نشد. هميشه همين آش بود و همين كاسه از بقال گرفته تا استاد دانشگاه، همه از همين قوانين نانوشته پيروي مي كردند.
من تا همين اواخر نمي دانستم كه روسري رو كه تنها از روي اجبار و بدون توجه بر سر مي انداختم، باعث شده بود كه من برچسب بد بودن بخورم و هر نامردي به خودش اين اجازه رو ميده كه به من هر تعرضي بكنه.
اواخر دبيرستان با مجله زنان آشنا شدم و مثل تشنه اي كه به آب رسيده باشه همه شماره هاشو بلعيدم. اما توفيري نداشت. وضع همان بود كه بود. همچنان بايد به همه حساب پس مي دادم و با اخمها و تحقيرها مي ساختم.
تنها چيزي كه از اين آشنايي نصيبم شد، آشنايي با همسر آينده ام بود كه وقتي متوجه شده بود كه زنان مي خوانم ، علاقه مند شده بود كه مرا بشناسد.
مجله زنان پر بود از نا مردميها و نا ملايماتي كه به خاطر زن بودن ، همجنسهامو آزار مي داد. همون چيزهايي كه مي دونستم و خيلي چيزهاي ديگه كه تا به اون موقع به گوشم هم نخورده بود.
مادرم هم مجله زنان رو مي خوند، اما انگار تاثيري نداشت.
در دانشگاه آدمهاي به اصطلاح مذهبي موقع حرف زدن با من به زمين خيره مي شدند. حس مي كردم گناهي مرتكب شده ام كه شايسته حتي نگاهي نيستم. بعدا دانستم كه زن بودن يعني جنس دوم حساب شدن و به تبع آن ناديده شدن. استادهاي دانشگاهي كه مذهبي نبودند، به چشم و ابروي دخترها نمره مي دادند و به ميزان روي خوش نشان دادنشان. دانستم كه زن بودن به چشم مذهبي و غير مذهبي گناه يكساني است.
اين اواخر رشته مطالعات زنان آمده بود و من رو وسوسه مي كرد كه برم سراغش. اما نمي دونم چطور شد كه به خودم آمدم و ديدم كه نمي خوام خودمو غرق كنم. نمي خواستم وارد مهلكه اي بشم كه قبل از آمدن من به اين دنيا بوجود اومده بود و حالا يك عده داشتن زندگيشون رو صرف اين مي كردن كه به بقيه آگاهي بدن كه راه در اومدن از اين مهلكه رو پيدا كنن.
يك عده هم اما داشتن تو آتيش اين جريان مي سوختن و خودشون رو به در و ديوار مي زدن و زندگيشون داشت تباه مي شد. من نمي خواستم جز اين دسته بشم.
مادر اما راست مي گفت. آخر كدام كودك هست كه از طرف پدر مادرش رفتار متفاوتي با برادر خواهرهايش ببيند و چنين حسي به او دست ندهد.
بزرگتر كه شدم وضع همچنان ادامه داشت. من بايد براي هر كاري به مادرم گزارش مي دادم. كجا مي خوام برم، با كي مي خوام برم، چرا مي خوام برم. اعتمادي انگار كه اصلا وجود نداشت. انگار كه من به جاي آدم، حيوان خانگي باشم كه از خودش عقل و اراده اي ندارد و مي بايست كنترل شود . برادرم اما بر عكس اجازه سر خود بود. هرجا مي خواست مي رفت و هر كاري كه مي خواست مي كرد.
به قول دكتر سرشت بلغمي نداشتم و كاريش هم نمي شد كرد. مدام در حال كشمكش با مادر بودم و گرفتن ذره ذره از حقي كه با تبعيض از من سلب كرده بود.آنقدر حساس شده بودم كه حتي تفاوتهايي رو كه به خاطر تفاوت سني من و برادرم قايل مي شدند رو به پاي تبعيض مي گذاشتم.
نو جوان كه شده بودم و وارد اجتماع كه شدم اين تبعيضها از اون ناحيه هم بر من وارد مي شد. حالا ديگر بايد با همه دنيا سر و كله مي زدم.
صاحب كتاب فروشي كه با برادرم براي خريد رفته بوديم آنقدر خوش اخلاق و خوش بر خورد بود با برادرم كه دفعه بعد كه خودم تنها براي خريد كتاب رفتم به خودم جرات دادم كه سلامش كنم. البته جرات كه نه، آنوقتها كه قوانين نانوشته را هنوز نمي دانستم اين كار را طبيعي مي دانستم. سلام كردم و بر خلاف انتظارم نه تنها جواب سلامم را نداد،بلكه اخمي كرد و رويش را از من بر گرداند. نو جوان بودم و هنوز نمي دانستم كه در اين ديار جنس دوم حساب مي شوم و سلامم لاس زدن محسوب مي شود و خودم بد كاره.
اين مسئله به همين يك بار ختم نشد. هميشه همين آش بود و همين كاسه از بقال گرفته تا استاد دانشگاه، همه از همين قوانين نانوشته پيروي مي كردند.
من تا همين اواخر نمي دانستم كه روسري رو كه تنها از روي اجبار و بدون توجه بر سر مي انداختم، باعث شده بود كه من برچسب بد بودن بخورم و هر نامردي به خودش اين اجازه رو ميده كه به من هر تعرضي بكنه.
اواخر دبيرستان با مجله زنان آشنا شدم و مثل تشنه اي كه به آب رسيده باشه همه شماره هاشو بلعيدم. اما توفيري نداشت. وضع همان بود كه بود. همچنان بايد به همه حساب پس مي دادم و با اخمها و تحقيرها مي ساختم.
تنها چيزي كه از اين آشنايي نصيبم شد، آشنايي با همسر آينده ام بود كه وقتي متوجه شده بود كه زنان مي خوانم ، علاقه مند شده بود كه مرا بشناسد.
مجله زنان پر بود از نا مردميها و نا ملايماتي كه به خاطر زن بودن ، همجنسهامو آزار مي داد. همون چيزهايي كه مي دونستم و خيلي چيزهاي ديگه كه تا به اون موقع به گوشم هم نخورده بود.
مادرم هم مجله زنان رو مي خوند، اما انگار تاثيري نداشت.
در دانشگاه آدمهاي به اصطلاح مذهبي موقع حرف زدن با من به زمين خيره مي شدند. حس مي كردم گناهي مرتكب شده ام كه شايسته حتي نگاهي نيستم. بعدا دانستم كه زن بودن يعني جنس دوم حساب شدن و به تبع آن ناديده شدن. استادهاي دانشگاهي كه مذهبي نبودند، به چشم و ابروي دخترها نمره مي دادند و به ميزان روي خوش نشان دادنشان. دانستم كه زن بودن به چشم مذهبي و غير مذهبي گناه يكساني است.
اين اواخر رشته مطالعات زنان آمده بود و من رو وسوسه مي كرد كه برم سراغش. اما نمي دونم چطور شد كه به خودم آمدم و ديدم كه نمي خوام خودمو غرق كنم. نمي خواستم وارد مهلكه اي بشم كه قبل از آمدن من به اين دنيا بوجود اومده بود و حالا يك عده داشتن زندگيشون رو صرف اين مي كردن كه به بقيه آگاهي بدن كه راه در اومدن از اين مهلكه رو پيدا كنن.
يك عده هم اما داشتن تو آتيش اين جريان مي سوختن و خودشون رو به در و ديوار مي زدن و زندگيشون داشت تباه مي شد. من نمي خواستم جز اين دسته بشم.
من مي خواستم زندگي كنم. من خيلي چيزهاي ديگه بود كه دوست داشتم انجام بدم.
ميون اين همه بي عدالتي و بي هويتي كه جامعه برا زنا ساخته بود ، روز بزرگداشت زن از همه توهينها و تحقيرها سنگين تر بود.
انگار كه ما خدمتگزار يا حيوان خانگي يا يه چيزي تو همون مايه هاي زير دست باشيم كه حالا بخوان به رسم قدرداني از اين همه مطيع بودن و فرمان بردن برامون بزرگداشت بگيرن.
اينجا كه اومدم ، به مهد آزادي و برابري، باز آش همون آش بود و كاسه همون كاسه. البته يك مسائل ابتدايي كه جز حقوق اوليه بود به
زنها داده شده بود. حتي شايد يه جاهايي هم بيشتر از حق طبيعي بهشون حق داده بودن به خاطر ضعيف بودنشون از نظر فيزيكي و غيره، اما هنوز هم مشكل داشتند. هنوز هم زنها با موقعيت شغلي يكسان با مردان به يك اندازه حقوق دريافت نمي كنند.
اينجا هم زن به چشمي غير انساني نگاه مي شود. اينجا هم زن اول از همه كالايي است كه بايد زيباييش را شبانه روز بر صفحه تلوزيون و مجله به فروش بگذارد، تا به حساب بيايد و ديده شود. اينجا همه چيز تظاهر است.
حالا با اين اوصاف است كه روز جهاني بزرگداشت زن هم چنگي به دل نمي زند. چه بزرگداشتي؟ تجليل از زيبايي انداممان؟ يا مطيع بودن ذاتي مان؟ يا تجليل از خدمتگذار بودنمان؟
حالا ديگر روز زن برايم آخرين توهيني است كه مي توانم تحمل كنم... اما نه....
من مي خواهم زندگي كنم...

6 نظرات دیگران:
salam baranshade aziz
merci az pasokhet.hatman baratun mail mizanam, albate man ba shoma ashna hastam chon dastneveshte haye zibayetan ra khande am, shoma ba man ashena nistid vali bedun ke kheily azatun dur nistam, az bode masafet bekhay man ham dar canada hastam va az bode ruhi, hamin bas ke harfatuno mikhunam va dar moghabele aksaresh ba taajob migam ,rast migeh man ham nazarm ineh,baram vaghean jalebeh, hese zibaieh ke too in donyaye be zaher bozorg ke mibini ham fekranet kam hastand ,yeho mibini ye nafar ke nemishnasish dareh eteghadate to ro bayan mikoneh.
man ham dar morede ruze zan bahat moafegham, in masael darde hamishegieh man ham hast ke chera zan faghat yek kalast(az dide aksariat) hata kheily ha ham ke dar sohbat ha ino rad mikonan va dam az feminist budan mizanan. vaghti ziad paye harfeshun beshini mibini ke avalin nazareshun dar morede yek zan zibaishe, ya juri az bala be zan ha negah mikonan ke engar una ghodrate tashkhiseshun az ma bishtareh, begzarim .too in zamineh darde del zaid daram..man faghat nemidunam e-mailetun dar weblog hast ya na.
بله ایمیل من در قسمت پروفایل هست.
salam
to fogholade hasti dokhtar.manam narahatam ke shayeste boodane man ham ba zibayim sanjide mishe.ke kasi ke ashpaztar az hame bashe "khanoom"tar az hame ham hast...
amma age man nakham ahmagh basham hichki nemitoone majbooram kone.
hamintor ke to ham agahi ro entekhab kardi va ranje hamishegie agah boodan ro.
قبل از این فکر میکردم من خشمگین ترین آدم دنیا هستم. اما حالا میبینم که از من خشمگین تر هم وجود داره.
یک مرد باید ثروت داشته باشه. ماشین. پول خونه. بدون پول و ماشین یک مرد اصلا به حساب نمیاد. مردها همیشه باید موفقیت شغلیشون رو به رخ بکشند. انگار ما مردها حیواناتی هستیم که برای کار کردن و تولید کردن و پول در آوردن آفریده شدیم. و هر از گاهی برای سرگرمی زنها باید لخت بشیم و بریم توی رینگ و از دماغ هم خون براه بیاندازیم.
دیدی؟ همونقدر که فمینیسم هست
ملینیسم هم هست!
در اینکه در ایران حق زنان ضایع میشه شکی ندارم. اما اونور آب رو شک دارم.
آقای آریو:
شاید قبلا خشمگین بودم ولی دیگه نه. البته گاهی که خبرهای ایران رو می خونم و باز یاد ظلمها و اذیتهایی که به زنها میشه میوفتم باز ناراحت میشم.
اما وضعیت مردهای ایرانی نتیجه نگاه و جایگاهی هست که به زنها داده اند. اگر به زن ایرانی به چشم یک انسان برابر نگاه می شد، و نه کنیزی که مرد خریده وخورد و خوراکش را باید بدهد، اونوقت نه زن به حد یک مایملک شخصی تنزل پیدا می کرد و نه مرد مجبور میشد برای تصاحب و نگهداری این مایملک اینقدر سختی بکشه.
جایگاه زن و مرد در ایران یک موقعیت تنگاتنگ و درهم تنیده است.
اینجا با اینکه وضع زنها خیلی بهتر از ایران است ؛ اما هنوز به وضع ایده آل نرسیده اند به همان دلایلی که در پستم گفته ام. و اینکه کاپیتالیسم از تن و زیبایی بدن زنها به نفغ منافع خود استفاده کرده و میکنه و زنها رو از دیگر موقعیتهایی که میتونند داشته باشند دور میکنه و باعث میشه که نتونند پتانسیلهای دیگر خود رو استفاده کنند.
Post a Comment