دستی به پشتم خورد . برگشتم . همقد من بود . پیر بود . کت و شلوار پوشیده بود با کلاه شاپو . صورتش هیچ حسی رو القا نمی کرد . یک دستش تورنتو استار* بود و دست دیگرش در هوا معلق بود و سکه پولی که نگه داشته بود هر لحظه ممکن بود از دستش رها کنه . این بود که بی اراده دستمو زیر دستش کاسه کردم و پول رو گرفتم . بی اونکه حرفی بزنه برگشت و از در بیرون رفت.
روز اول کارم بود و تقریبا هیچی نمی دونستم . با عجله و کمی گیج رفتم سراغ همکارم که ازش بپرسم اون مرده پول رو برا چی به من داده بود . هنوز چیزی نپرسیده، پول رو ازم گرفت و گفت :
این آقا مشتری هر روزه. هرروز میاد روزنامه می خره میره اون رستوران روبرو و قهوه می گیره می خوره. اینجوری پول باز نشستگیشو صرف می کنه.
***************************************
از در اومد تو و یکراست رفت سراغ همکارم . روزنامشو خرید ولی انگار نمی خواست بره. به شیشه پیشخون تکه داده بود و داشت با همکارم خوشو بش می کرد. دختر سیاهپوست از اینکه تحویل گرفته شده بود آشکارا خوشحال بود و سعی می کرد با حرفهاش پیرمرد رو سرگرم نگه داره.
من یک کم اونورتر در حالی که خودمو به کاری سرگرم کرده بودم به حرفهاشون گوش می دادم. دختر داشت از کشورش می گفت و مسلمونها و مسیحیها . داشت می گفت که مسلمونها باید روبنده بذارن و این تو دینشونه.
نتونستم طاقت بیارم. پریدم وسط و گفتم که اینطور نیست. من مسلمونم و اصلا همچین حرفی صحت نداره. اما گوشش بدهکار نبود. حرف خودشو میزد. انگار که از من مسلمونتر بود!!!
پیرمرد که انگار منتظر همچین موقعیتی باشه که با من هم گپ بزنه پرسید که از کجا میام و من تقریبا با افتخار گفتم ایرلن و بدون اینکه منتظر جوابی بشم و برای اینکه به اشتیاق پیرمرد برای حرف زدن پاسخی داده باشم پرسیدم:
تا حالا ایران بوده اید؟
نه. اگه صدهزار دلار هم بهم بدن ایران نمیرم. ایرانیها آدمهای وحشی هستند. اونا امریکاییها رو اسیر کرده بودن.
آخه دلیل نمیشه که یه عده آدم یه کار غلط کرده باشن و شما همه مردم اون کشور رو اینجوری متهم کنین.
باز تکرار کرد : اگه صدهزار دلار هم بهم بدن به ایران نمیرم...
**********************************************
از در اومد تو. فقط من اونجا بودم. همکارم بعد از مدتها که این کارو گردن من انداخته بود رفته بود از انبار جنس بیاره. سعی کردم نگام به نگاهش نیافته. اومد روزنامشو گرفت و پرسید که همکارم کجاست. خیلی سرد جوابشو دادم. اونقدر سرد که جا خورد. نمی دونم چرا رنگش پرید . مثل آدمهایی شده بود که یه چیز حیاتی رو گم کرده باشن. انگار که دلش می خواست با یکی حرف بزنه. من اما خودمو به کاری مشغول کرده بودم و اصلا نگاش نمی کردم.
چند دقیقه ای توی مغازه مثه گنگ و گیجها قدم زد و رفت...
**********************************************
اون روز صبح زنگ زده بود و از من خواسته بود برم سر کار . وارد مغازه که شدم به اون و مردی که فکر کنم از اداره مرکزی کمپانی اومده بود سلام کردم و رفتم داخل اتاق پشتی لباسمو عوض کنم و برم پشت پیشخون . بیرون که اومدم نگاه سریعی به سر تا پام انداخت و گفت چرا لباستو عوض کردی؟
.من: مگه نخواستین بیام برای این شیفت ؟
.اون : نه؛ گفتم بیا با هم صحبت کنیم ، فرم نیروی کار اضافی رو با هم پر کنیم . دو ماه هست که اینجا هستی و هنوز مشکل داری .من چیزی نگفتم و با اون رفتم تو رستوران هتل و بر گه ها رو امضا کردم .
قبل از رفتن پرسید حرفی برا گفتن دارم و من همه ماجرای پیرمرد نژادپرست رو بهش گفتم. گفت که میفهمه من چی میگم و اینجا هم توی هتل گاهی پیش میاد که به سیاه پوستهایی مثل خودش حرفهایی میزنن و اینجا ما این موضوعها رو پیگیری می کنیم.
شمارشو بهم داد گفت یکهفته دیگه بهش زنگ بزنم و نتیجه پیگیریشو بشنوم. یک هفته دیگه برای ثبت نام دانشگاه اونقدر سرم شلوغ شده بود که یادم رفت زنگ بزنم.
اما هروقت قیافه حیران و صورت از ترس مثل گچ سفید شدشو به یاد میارم دلم آروم میشه که حتما اونم یه جوری نتیجه عملشو گرفته.

0 نظرات دیگران:
Post a Comment