Tuesday, December 02, 2008

با هر کتابی که در مورد ایران می خونم قسمتی از پازل برایم ساخته می شود. هر قسمت این پازل مربوط به بخشی از هویت ایرانی من هست. در همه این کتابها اینگار که من هستم که دارم زندگی می کنم. در ایران بعد از انقلاب، در دوران جنگ، دانشگاه، دوری و مهاجرت، زندگی در غربت. من بخشی از تاریخ هستم، من دارم بخشی از تاریخ رو زندگی می کنم. با هر کدام از این کتابها من دوباره و دوباره زندگی می کنم. با هر بار زندگی با این کتابها بخشی از فرهنگ و هویت من برایم شناخته تر می شود. اگر ایران می بودم شاید هرگز چنین کتابهایی به دستم نمی رسید؛ یا حداقل به این سرعت وسهولت. تمام اون فکرهایی که برام در حد حدس و حس مبهم بوده مثل ابری که از جلوی خورشید کنار بره، برام کم کم به یقین و روشنایی و شناخت مبدل شده اند.

خیلی جالبه که این خوندنها با کارهای دیگری که در روز می کنم یکجورهایی مربوط میشه و من انگار که در یک جریان شهود مدام قرار گرفته باشم. این جریان البته از خیلی قبل شروع شده؛ شاید با خواندن پرسپولیس ستراپی. اما اینگار این آخری به یکی از نقاط اوجش رسیده ( درست مثل داستانها به کلایمکس). این نقطه اوج فکر کنم با خواندن کتاب "کلمه ها و حجابها" (که در پایین بهش اشاره کرده ام) سربالاییش شروع شد. آخر کتاب سختی بود برای خواندن. اما محتویش آنقدر برایم مهم و جالب بود که بخشهای نفس گیرش را به یک نفس بخوانم؛ شبی یک بخش. در مورد زنان و ادبیات زن نوشت بود در ایران و تاثیر حجاب در همه حالتها و فرمهای آن؛ تحمیلی یا خودخواسته؛ برزندگی و آثار این زنان. از طاهره قرة العین که مثل هیچکس نبود در شجاعت و بلاغت و اراده و شعور تا آنجا که عاجز از درکش اورا دیوانه می خواندند تا پروین اعتصامی که ابعاد دانش و نبوغش با خواندن این کتاب بر من بیشتر آشکار شد که باز ناتوان از هضم چنین نبوغی و دستهاشان از زدن کوچکترین افترای بی عفتی ( چون خانم اعتصامی نه در شعرهایش و نه در زندگی شخصی با رفتارش کوچکترین بهانه ای برای این کار نداده است.) یا متوسل به نفی شاعر بودنش شده اند و یا در بهترین حالت که همچنان جای خرده دارد او را شاعری مردانه خوانده اند. تا فروغ که پرده ها را دریده و "بانگ هستیش" را فریاد زده.

شاید هم از فروغ شروع شد. و دیدن دوباره فیلم "ده" از عباس کیارستمی. و بزرگداشت روز زن در ایرن و شک من به این همه دورویی در مورد بهشت که قرار است زیر پاهای مادرم باشد و من اگر مادر می شدم و در خانه می ماندم و این حجاب اجباری که یک جورهایی با آن تکریمهای روز زن جور در نمی آمد و نه با هیچ منطقی. و "سفر از سرزمین نه" که آخرین مرحله شهودم بود برای اینکه بفهمم چطور ما زنها در ایران به ابزار سیاسی تبدیل شدیم در جمهوری اسلامی؛ تنها با قبول پوشیدن یک روسری و بعد مردها چه در سیاست و چه بیرون آن هرچه می خواهند بر سر ما بیاورند با مقدس کردن کلمه مادر مثل خیلی چیزهای دیگر که مقدسش کردند تا به هدفشان برسندو بعد کیا رستمی که با فیلمش این تقدس را می شکند و البته فروغ و طاهره که خیلی پیش از اینها شکسته بودندش. و آمدن من به این سرزمین که گرچه غربت است اما آزادی هست ؛ حداقل آنقدری هست که بتوانم هر چه می خواهم بخوانم و بشناسم. اینگار که فکرهم در اون سرزمین منجمد می شد از شدت کمبود آزادی و سانسور اطلاعات.

و بعد نقطه اوج که سر پایینی می رود با به خاطر آوردن همه خاطرات مربوط به همان حسهای مبهم. یاد آوری نگاهها و رفتارهایی که بر من برچسب جنس دوم می زدند در ایران که با این کتاب آخری چراییش را بیشتر فهمیدم. خاطره فراموش نشدنی کلاس درسی که در آن مرد همکلاسی نمی توانست جواب من را به اینگلیسی بدهد که کتاب "زن زیادی" آل احمد را شفاهی نقد کرده بودم. می خواست بگوید که جای زن در خانه است چون زن مقدس است و از این حرفها اما استاد مجالش نداده بود چون می بایست به اینگلیسی بحث می کرد که نمی توانست. و تداعی کلاس زبانی که تعطیل شد برای برپایی آموزه های مثلا دینی که قرار است شخصی ترین بخش آدمی باشد در مدرسه دختران موسی در اوایل انقلاب به اقرار نویسنده کتاب و خیلی یادگاریهای دیگر....

2 نظرات دیگران:

دختر گیسو طلا said...

حتما دوست تحسین برانگیز من

MehrN said...

SALAM
I just wanted to stop by and say hi. thanks for ur comment and the answer of ur question I have to say YES, it was worth it. I would do it again and again.
Thanks

120px