Tuesday, March 24, 2009

جاده انقلابی

نمی دونم دیشب چی یا کی زیر پوستم رفته بود که حس می کردم انگار از درس دادن در دانشگاههای ایران هم با وجود جوی که وجود داره، بدم نمیاد. شاید محمد بود. برای اولین بار این حس رو داشتم که انگار می تونم ایران رو تحمل کنم. به عنوان استاد دانشگاه در واقع من یک وجه دیگری داشتم. دیگربه چشم دختر نوجوان یا جوان بی تجربه که هر بلایی می شود سرش آورد ، نگاه نخواهم شد. می توانستم پا جای خانم خیامی یا آذر نفیسی یا ستاره فرمانفرماییان بگذارم و از جایگاهی که خواهم داشت برای تغییر فرهنگ استفاده کنم. می تونستم از دانشجوهام شروع کنم. و ایران هم که اصلا مثل یک بیابان تشنه آبیاریست و هر کار کوچکی ، کمک بزرگی خواهد بود.
امروز از مدرسه که بر می گشتم ، معلمی را دیدم که با بهترین ماشین راهی خانه بود. آینده من بود اگر می ماندم و این امتحان فرانسه را اگر می گذراندم که به سادگی آب خوردن بود. اما دیدم انگار این جور چیزها به چشمم نیستند که برایشان اینقدر زحمت بکشم. شاید داشتن خانه و ماشین برای زندگی شهری لازم باشند ، اما من حاضر نیستم برای داشتنشان هر بهایی را بدهم..
به تجربه مهاجرتم که نگاه می کنم ، می بینم انگار من به این فرصت دوری احتیاج داشتم. مثل یک سفر چند ساله برای استراحت و دوری از وضع ناراحت کننده ای که به عنوان یک دختر در ایران داشتم. مثل دوره تحقیقی یک استاد دانشگاه در کشوری دیگر. از اینجا آمدنم راضیم. چشمانم را بیش از پیش باز کرده. تجربه های فرحبخشی نصیبم کرده و اعتماد به نفسی را که زندگی در ایران از من دریغ کرده بود را در من بوجود آورده و پرورانده و. و خیلی تجربه های زیرپوستی دیگر که مجال شمارششان را ندارم.
برای همین باید به درس خواندن در اینجا جدیتر فکر کنم و هرچه سریعتر دکترایم را بگیرم.
می خواستم در مورد این فیلم پست جداگانه ای بنویسم ، اما وقتی داستان زندگی خودم می شود مثل همین فیلم ، بهتر می بینم که هردو را یکجا بیاورم. داستان زن و شوهر جوانیست که تصمیم می گیرند زندگیشان را به صورت غیر معمولی تغییر بدهند. اونها در واقع می خواهند آنطور که ارضا می شوند زندگی کنند و نه آنطور که نرم جامعه هست. تمام مدت فیلم در دلم خدا خدا می کنم تا کارگردان هر طور شده موفقیت این زوج را نشان دهد. اما اینطور نمی شود. فیلم به طرز تراژیکی پایان می پذیرد. اما این برای این نیست که کارگردان بگوید خلاف عرف زندگی کردن شدنی نیست. در واقع کارگردان به کسانی که مثل این زوج فکر می کنند نشون میده که چه چیزهایی میتونه اونها رو از هدفشون منحرف کنه . یکی تغییر موقعیت ناخواسته و بیرونی و به ظاهر بهتر از اونچه که داری ، میتونه تو رو از اونچه می خواستی به دست بیاری و با اینی که برات پیش اومده زمین تا آسمان فاصله داره، برای همیشه جدا کنه. همینطور ترس از شکست و ترس از اینکه معلوم بشه اونی که می خواستی همون چیزی نبوده که واقعا تو رو ارضا می کنه ، میتونه تو رو از دنبال کردن اونچه که می خوای باز داره. و نکته اینجاست که تا اونرو امتحان نکنی نخواهی فهمید که آیا راضی میشی یا نه.
اما پر معنی ترین صحنه این فیلم برای من ؛ صحنه ای هست که زن و شوهر همسایه شبی که تصمیم زوج جوان رو برای تغییر زندگیشون شنیدن؛ در اتاق خواب با هم تنها میشن و شوهر سکوت را با گفتن اینکه چه فکر احمقانه ای کردن می شکونه و باعث میشه که زن که تا اون موقع در درونش آشوب بوده نفس راحتی بکشه و به گریه بیافته. در واقع این صحنه نشون میده که حتی اونهایی که به ظاهر نشون میدن که مثلا کار اون زوج میتونه اشتباه باشه و یا در بهترین حالت واکنشی به حرفشون نشون نمیدن ، در باطن ممکنه با طوفانی از سوال درگیر باشند. سوالهایی از قبیل اینکه مثلا : پس ما چی؟ یعنی آیا زندگی ما اشتباهه؟ و یا خوش به حال اینها که اینقدر شجاع هستند که به این راحتی هر چه که دارند رو ول می کنند . یا نکنه که اونها درست فکر کرده باشند و بروند و زندگی خیلی موفقی هم داشته باشند. نکند ما همینطور در این زندگی که چندان چنگی هم به دل نمی زند مدفون بشویم. و هزاران سوال دیگر و کارگردان همه اینها را خیلی زیبا در این صحنه نشان داده و با اینکه این زوج رو در فیلم به اونچه که می خواستن برسن ، نرسونده ؛ اما با این صحنه و اون دو نکته ای که از کل فیلم میشه فهمید به من بیننده که خواستار تغیر هستم ، امید داده.
فیلم جاده انقلابی یکی از معدود فیلمهای هالیوودیست که حرف حساب دارد.

جاده انقلابی-دو

3 نظرات دیگران:

majid said...

فیلم روی من هم تاثیر زیادی گذاشت و من رو هم در چین به فکر فرو برد که چه باید کرد. آیا باید قدم در این راه غریب گذاشت و یا هر چه زودتر به اون محیط نادلچسب اما شاید آشنا و ایمن برگشت...

تفسیرتون از قیلم هم دقیق و جالب بود. ممنون

Anonymous said...

و ایران هم که اصلا مثل یک بیابان تشنه آبیاریست و هر کار کوچکی ، کمک بزرگی خواهد بود.

جامعه ما مملو از ادم های عقب مانده ای مثل توست !ایران به تو نیازی ندارد ! تحملش هم لازم نیست ! برنگرد!

مهرناز said...

آقا یا خانم ناشناس

ممکنه من عقب افتاده باشم و مثل من تو ایران زیاد باشه. اما من خودم تصمیم میگیرم که کجا می خوام زندگی کنم و فعلا تصمیم دارم اینجا باشم.

120px