Wednesday, March 11, 2009

زندگی در لحظه

دستهاشو بالا برده بود و به سمت من گرفته بود. با تمام صورتش داشت می خندید و از خوشحالی بالا و پایین می پرید. انگار که خواهر بزرگتر، خاله یا حتی مادرش باشم. توی دستش چیزی داشت که به طرفم گرفته بود و تکان می داد و از من می خواست که ببینمش و تصدیق کنم که چه چیز باحالی دارد. من اما گیج صورتحسابی بودم که باز رسیده بود علی رغم اینکه خواسته بودیم اینترنتی باشد. حالا این دختر چهار پنج ساله همسایه که تا به حال ندیده بودمش ؛ انگار که آشنای خانوادگیشان باشم، دستانش را از لای در آسانسور به طرفم گرفته بود و می خندید . یکهو به خودم آمدم و از ترس اینکه دستش نرود لای در آسانسور با عجله دنبال دکمه باز کردن در گشتم و ...سه دقیقه بود که بی وقفه می خندید وبالا و پایین می پرید اون بسته رو به سمت من گرفته بود. اما من تازه متوجه چرایی کارش شده بودم. دقت کردم ببینم چه می گوید. قوطی کوچکی پر از دانه های انار در دست داشت. تکان میداد و از من می خواست که ببینم مامانش برایش چه خریده. مادرش به فاصله ده ثانیه بعد از او وارد آسانسور شد. من که تازه به خود آمده بودم با کمی شک از شدت دل آشنایی این دختر بچه شیرین پنجساله، محض همراهی با او گفتم: به به ، عجب میوه خوشمزه ای داری؛ آبدار و... و تا بخواهم جمله ام را تمام کنم آسانسور به طبقه مورد نظر رسیده است و دختر بچه به تصدیقی که داشت برایش اونقدر بالا و پایین می پرید. همانطور که کلید را در قفل می چرخاندم با خودم فکر کردم چقدر خوب میشد اگر این دختر شیرین و دوستداشتنی و دل آشنا را هرروز میدیدم. و اونوقت صحنه های زیر مثل صحنه تمرین هنرپیشه های تاتر یکی پس از دیگری از ذهنم گذشتند:

همینطور که از آسانسور بیرون میایم ، خیلی خونسرد و با لبخند ملیحی بر می گردم و رو به مادر دختر و در حالیکه حواسم هست در آسانسور بسته نشود میگویم: اگر احیانا به مراقب بچه احتیاج پیدا کردید، من همینجا زندگی می کنم. عدم سوئ پیشینه هم دارم. حتما سراغم بیایید.

یا خودم را تصور می کنم که در حالی که نمی دانم از آسانسور خارج شوم یا بمانم و حرفم را بزنم از شدت هیجانی که دارم از فکری که به سرم زده، همینطور که دنبال دکمه باز نگه داشتن در آسانسور می گردم به مادرش نگاه می کنم و با هیجان میگم: ببینید خانم دخترتون خیلی شیرینه . من معلم هستم و عدم سوئ پیشینه هم گرفتم و خیلی دوست دارم که اگر خواستین جایی برین من از دخترتون مراقبت کنم.

اما افسوس یاد نگرفته ام که از لحظه استفاده کنم. ذهنم اینگار این سرعت انتقال را ندارد.

این حس غبطه اما مال چند روز پیش بود.

دیشب با دوستی تماس گرفته بودیم که به قول خودش در لحظه زندگی می کرد؛ همانی که از زندگیش به همان شکلی که بود راضی بود. یادمان آورد که ما ممکن است لحظه بعد نباشیم. الان یادم میاید که چیزی به اسم گذشته هم نمی شناخت. هرچه بود حال بود. با خودم فکر کردم راست می گفت: چه فایده نقشه کشیدن برای آینده ای که حتی نمی دانیم در آن خواهیم بود یا نه. و این حتما از محافظه کاری عقل ماست. اما فکر می کنم نکته این تعلیم عرفانی در این باشد که چون نمی دانیم این آینده ای که برایش نقشه می کشیم اصلا می آید یا نه، پس اشتباهه که اوقات حالمان را که نقد است و عینی و واقعی با فکر و غصه آینده از دست بدهیم که نسیه هست و نیامده و خیالی . با اینکه عمق این نکته را کاملا درک می کنم اما عقل دور اندیشم را نمی توانم خاموش کنم. حداقل تا حالا که نتوانسته ام. شاید تمرینی که می توانم بکنم اینست که نقشه آینده را بعد از اینکه کشیدم، رها کنم تا خودش خودش را محقق کند بدون اینکه غصه اش را بخورم یا برای رسیدنش روز شماری کنم. درحالی که عمق این تعلیم دقیقا در حال زندگی کردن است بدون نقشه ای برای آینده. چون در این نحوه تفکر آینده وجود خارجی ندارد. در هر لحظه که هستی ، لحظه بعد ممکن است که نباشی.

در اینگونه عرفان، گذشته هم وجود ندارد. خاطره گذشته چیزی جز چند تصویر مخدوش و بی حس و حال که دیگر معنی ندارد نیست. هر چه هست در حال است که اتفاق میافتد و لحظه ای بعد دیگر وجود خارجی ندارد.

کاملا حس می کنم چه آزادی شیرینی است در حال زندگی کردن. اما فکر می کنم ذهنم بیش از اندازه آلوده این دوراندیشی و گذشته بینی شده باشد که بتواند به این راحتی تغییر کند و اگر برای رسیدن به این حالت تلاشی بکنم ، نقض غرض کرده ام. اینست که گذشته و آینده ام را رها می کنم تا بیایند و بروند بی آنکه بگذارم من را به بند خود بکشند. نه اینکه بجنگم با بندهایشان بلکه فقط هستم . در لحظه. و آنها میایند و می روند و هستند، فقط در لحظه.

و من مست لحظه ای هستم که آفریده ام با این نوشته. بدون آنکه بدانم به اینجا می رسد. دو موضوع مختلف که می توانست دو پست جدا باشد ، بی آنکه بدانم در لحظه با هم آمیختند و یکی شدند. حرفهای دیگر هم داشتم که مطمئن هستم میشد به اینها وصل باشند.روی کاغذی نوشته امش تا فراموش نکنم. تا در لحظه ای که نیامده است ، اینجا بنویسمش.

0 نظرات دیگران:

120px