بوی موم زیر بغلی که میزنم ؛ من رو به یاد جایی می اندازه که انگار خاطرات خوشی ازش داشتم؛ اما هرچی فکر می کنم نمی تونم به یاد بیارم که این خاطره خوش مال دورانی است که در چین بودم و یا دورانی که برای دیدار به ایران رفته بودم. خیلی عجیبه. تا همین چند وقت پیش از عمد بوش می کردم بلکه چیزی دستگیرم بشه ، اما غیر از حس خوشی از یک جای آشنا و در عین حال از یاد رفته چیز دیگری به یاد نیاوردم.
چند وقت پیش به قدرت آموزش ایمان آوردم. با آشنا شدن با جین آدامز، اولین برنده زن امریکایی جایزه نوبل و بنیانگذار کانون هال برای رسیدگی به بچه های مهاجر و فقرای شیکاگو. شاید اگر خودم کتاب می خوندم ؛ هیجوقت همچین آدمی رو نمی شناختم. اما به خاطر اینکه خودم رو در معرض آموزش مستقیم از طریق دانشگاه قرار دادم ، تونستم این دانش رو بدست بیارم. از نظر من خانم جین آدامز زن بزرگی هست ؛ گرچه شاید اینجور حرف زدن در غرب ور افتاده باشد و به قول شعرای خودمان "ما هم مردمانیم"، اما خب من این زن رو به این خاطر ارج می نهم که با وجود ناخوشی کارهای بزرگی در زندگیش کرده و با وجود ناملایمات از هدفش دست بر نداشته.
دلم برای دیدن دخترم یک ذره شده. وقتی به اومدنش فکر می کنم ، دلم غنج میره از اینکه بتونم تو بغلم بگیرمش و بوش کنم و به سینم بچسبونمشو نازش کنم و صدای نفس کشیدن و شیر خوردنشو بشنوم. به بودنش که فکر می کنم اشک در چشام جمع میشه. تو کلاسهای آموزش والدین هم از دیدن فیلمهای به دنیا آمدن بچه و شیرخوردن و غیرش اشکم در میومد.
باز هم مرگ، من رو به یاد کوچکی و بی اهمیتی مشکلات دنیایی من انداخت. مادر دوست کاناداییم با سرطان دست و پنجه نرم میکنه. غم و ناتوانی در برابر این پدیده خارج از اراده از چهره دوستم می باره. انگار که اولین بار باشه چنین چیزی رو تجربه می کنم، خواندن چهره یک آدم و دانستن اونچه در دلش میگذره، خیلی شگفت انگیزه.
چند وقت پیش به قدرت آموزش ایمان آوردم. با آشنا شدن با جین آدامز، اولین برنده زن امریکایی جایزه نوبل و بنیانگذار کانون هال برای رسیدگی به بچه های مهاجر و فقرای شیکاگو. شاید اگر خودم کتاب می خوندم ؛ هیجوقت همچین آدمی رو نمی شناختم. اما به خاطر اینکه خودم رو در معرض آموزش مستقیم از طریق دانشگاه قرار دادم ، تونستم این دانش رو بدست بیارم. از نظر من خانم جین آدامز زن بزرگی هست ؛ گرچه شاید اینجور حرف زدن در غرب ور افتاده باشد و به قول شعرای خودمان "ما هم مردمانیم"، اما خب من این زن رو به این خاطر ارج می نهم که با وجود ناخوشی کارهای بزرگی در زندگیش کرده و با وجود ناملایمات از هدفش دست بر نداشته.
دلم برای دیدن دخترم یک ذره شده. وقتی به اومدنش فکر می کنم ، دلم غنج میره از اینکه بتونم تو بغلم بگیرمش و بوش کنم و به سینم بچسبونمشو نازش کنم و صدای نفس کشیدن و شیر خوردنشو بشنوم. به بودنش که فکر می کنم اشک در چشام جمع میشه. تو کلاسهای آموزش والدین هم از دیدن فیلمهای به دنیا آمدن بچه و شیرخوردن و غیرش اشکم در میومد.
باز هم مرگ، من رو به یاد کوچکی و بی اهمیتی مشکلات دنیایی من انداخت. مادر دوست کاناداییم با سرطان دست و پنجه نرم میکنه. غم و ناتوانی در برابر این پدیده خارج از اراده از چهره دوستم می باره. انگار که اولین بار باشه چنین چیزی رو تجربه می کنم، خواندن چهره یک آدم و دانستن اونچه در دلش میگذره، خیلی شگفت انگیزه.

1 نظرات دیگران:
سلام
نوروزتان پيروز
بوي خاطرات مست مي كندمان
Post a Comment