چقدر خوبه یک جایی باشه برای نوشتن. این چند روز حرفهایی برای نوشتن در سرم چرخ میزنند. در مورد زندگی، سی و سه سالگی ، و باز هم زندگی...
انگار در سی و سه سالگی زندگی رو جور دیگری میبینم. یک جور تازه. شاید به خاطر بچه دارشدن هم باشد. نمی دانم. اما کاملا حس می کنم که با دهه بیست سالگی کلی فاصله گرفته ام. چقدر دنیا را متفاوت می دیدم و زندگی رو. انگار در دهه بیست سالگی هنوز منتظر اتفاقی باشم. انگار که به دنیا گفته باشم بیا ببینم چی برام در چنته داری؟ انگار که تازه اول راهی باشم که فکر کنم پر از مناظر هیجان انگیز و پیچ و خمهای شگفت است و من حالا حالا ها وقت دارم که کشف کنم و انرزی که راه بروم.
حالا در دهه سی زندگیم، احساس می کنم آخرهای راه رو بهتر میبینم. حس می کنم چاهها ، چاله ها و پستی بلندیهای راه رو هم میبینم. میبینم که زندگی اون نقاشی پر از نقش و نگاری نیست که قراره من رو ساعتها (سالها) مبهوت خودش کنه.
دوست ندارم به یک تعریف خطی خشک و خشن از زندگی هم اکتفا کنم با اینکه این قابلیت رو در اون می بینم. می بینم که زندگی میتونه یک واقعیت خشن باشه به همین سادگی که بدون هیچ انتخابی به دنیا میایم ، و روزی از دنیا میریم. اما این وسط زندگی می کنیم. حالا که اون پرده رنگین از جلوی چشمهام کنار رفته و من با زندگی واقعی چشم در چشم شدم ؛ میبینم که چطور خوشیها و ناخوشیهای زندگی در هم تنیده اند.
از خودم می پرسم چقدر تجربه هام و موقعیتهای زندگیم در این درک من از زندگی سهیم بودن. آیا کسی که با فقر، بیماری و مصیبتهای زندگی دست به گریبان هست هم خواهد توانست این دو وجه در هم تنیده زندگی رو درک کنه؟ یا زندگی برای چنین کسانی کابوسی بیش نیست؟
می دونم که حتما کسانی بوده اند که در همین سن من به برداشتی اینچنین از زندگی رسیده باشند. برام جالب هست که بدونم آیا این خاصیت دهه سی هست که انگار آدمی به خودش میاد و زندگی رو جور دیگه ای میبینه یا مثلا کسی که تجربه های دیگری داشته زودتر یا دیرتر به این نقطه می رسه؟
فکر می کنم هرکس تجربه منحصر به فردی داره ولی اینکه آیا این تجربه ها کمکی به رسیدن به دیدی خاص از زندگی می کنند یا نه؛ نمی دانم. یعنی نمی دانم اثر کدام بیشتر است: سن یا تجربه ؟ یا نمی توان این دو را از هم جدا کرد؟
اما یک چیز برایم محرزتر شده است و آن دیالکتیک بودن زندگی هست واینکه در جریانی سیال و نامطئن و رونده و گاه دوراز دسترس می گذرد و یا این ماییم که از زندگی می گذریم. یاد صوفی میافتم وقتی در حال کشف یک شیء تازه ایست بسته به اینکه خودش آنرا کشف کرده باشد یا ما آنرا بهش داده باشیم؛ اینکه آیا فرصت داشته باشد حسابی بالا پایینش کند یا از دستش بیوفتد یا از ترس آسیب از او بگیریمش؛ تجربه های مختلفی دارد. فکر می کنم زندگی مثل همین تجربه های تازه برای کودک نوپا باشد. ما آدمها که هر کداممان یکبار بیشتر زندگی رو تجربه نمی کنیم.
اما کاش تا آخر این حس کنجکاوی و تازگی برایم بماند. کاش تا آخر بخواهم که بمانم و تجربه های تلخ و از دست کشیده شدنها و افتادنها من رو مایوس نکنند. تا حالا که صوفی من رو به زندگی وصل کرده و محمد هم. قبلتر هم دانش و با خود بودن. امیدوارم زندگی اینها رو از من نگیره و تجربه های تازه تری هم برام در چنته داشته باشه. آهای بیست سالگی من هنوز سرزندگیت رو احتیاج دارم برای ادامه راه....