Thursday, April 05, 2012

بودن

برای آنهایی که با جستجوی کلمه سرگردانی به اینجا میرسند می نویسم که من دیگر سرگردان نیستم؛ زیرا که خدا را پیدا کردم. یعنی او مرا پیدا کرد. او همیشه با من بود و همه چیز من از او بود. من از او بودم و او در من بود اما من نمیدانستم. فکر می کردم تنها و غریب و بی کس هستم و دنیا جای من نیست. می خواستم که دیگر نباشم.

اما چه فکر خامی ؛ زیرا که من از جنس زندگی بودم و خدا از جنس زندگی بود و او میخواست که من باشم. هنوز نمی دانستم که من به خودم نیستم و این دستان توانای اوست که من را تا به اینجا کشانده تا در اوج ناامیدی نسیم رحمتش را بوزاند و من را به خودش بیاورد.
.همه چیز در زندگی من برنامه ریزی شده بود برای این رسیدن .
دنیا آمدنم در خانواده مسلمان تا تلخیهای بچگی و نوجوانیم؛ تا سرکشی جوانیم و بعد در جستجوی معنی زندگی رفتن از طریق نوشتن در وبلاگهایم. و آمدن بچه برای وصل شدن به زندگی و بعد دور شدن و دور شدن و دور شدن از منبع زندگی ، یعنی همان بی نیاز مطلق.

آنقدر از این خوب لایتناهی دور شده بودم که ... دور؟ مگر می شود از چیزی دور شد وقتی در اون غوطه ور هستی ؟ مثل قطره در دریا وقتی که نداند به بقیه قطرهها متصل است. و او نیز پاره ای از دریاست و او خود دریاست.

به عبث فکر می کردم که در این دنیا افتاده ام که سختی بکشم و بعد هم بمیرم که نباشم پس چرا از همین الان نباشم؟

نمیدانم چرا نمی توانم همه ماجرا را بنویسم و دلم می خواهد تنها از او بنویسم که بهترین هست و مهربانترین و هستی همه عالم از اوست و او را حمد بگویم و ثنا کنم و سپاسگذار باشم برای وجودش و هستیش و هستیم.

وآن را که خبر شد خبری باز نیامد

Wednesday, January 19, 2011

....

چقدر خوبه یک جایی باشه برای نوشتن. این چند روز حرفهایی برای نوشتن در سرم چرخ میزنند. در مورد زندگی، سی و سه سالگی ، و باز هم زندگی...

انگار در سی و سه سالگی زندگی رو جور دیگری میبینم. یک جور تازه. شاید به خاطر بچه دارشدن هم باشد. نمی دانم. اما کاملا حس می کنم که با دهه بیست سالگی کلی فاصله گرفته ام. چقدر دنیا را متفاوت می دیدم و زندگی رو. انگار در دهه بیست سالگی هنوز منتظر اتفاقی باشم. انگار که به دنیا گفته باشم بیا ببینم چی برام در چنته داری؟ انگار که تازه اول راهی باشم که فکر کنم پر از مناظر هیجان انگیز و پیچ و خمهای شگفت است و من حالا حالا ها وقت دارم که کشف کنم و انرزی که راه بروم.

حالا در دهه سی زندگیم، احساس می کنم آخرهای راه رو بهتر میبینم. حس می کنم چاهها ، چاله ها و پستی بلندیهای راه رو هم میبینم. میبینم که زندگی اون نقاشی پر از نقش و نگاری نیست که قراره من رو ساعتها (سالها) مبهوت خودش کنه.

دوست ندارم به یک تعریف خطی خشک و خشن از زندگی هم اکتفا کنم با اینکه این قابلیت رو در اون می بینم. می بینم که زندگی میتونه یک واقعیت خشن باشه به همین سادگی که بدون هیچ انتخابی به دنیا میایم ، و روزی از دنیا میریم. اما این وسط زندگی می کنیم. حالا که اون پرده رنگین از جلوی چشمهام کنار رفته و من با زندگی واقعی چشم در چشم شدم ؛ میبینم که چطور خوشیها و ناخوشیهای زندگی در هم تنیده اند.

از خودم می پرسم چقدر تجربه هام و موقعیتهای زندگیم در این درک من از زندگی سهیم بودن. آیا کسی که با فقر، بیماری و مصیبتهای زندگی دست به گریبان هست هم خواهد توانست این دو وجه در هم تنیده زندگی رو درک کنه؟ یا زندگی برای چنین کسانی کابوسی بیش نیست؟

می دونم که حتما کسانی بوده اند که در همین سن من به برداشتی اینچنین از زندگی رسیده باشند. برام جالب هست که بدونم آیا این خاصیت دهه سی هست که انگار آدمی به خودش میاد و زندگی رو جور دیگه ای میبینه یا مثلا کسی که تجربه های دیگری داشته زودتر یا دیرتر به این نقطه می رسه؟

فکر می کنم هرکس تجربه منحصر به فردی داره ولی اینکه آیا این تجربه ها کمکی به رسیدن به دیدی خاص از زندگی می کنند یا نه؛ نمی دانم. یعنی نمی دانم اثر کدام بیشتر است: سن یا تجربه ؟ یا نمی توان این دو را از هم جدا کرد؟

اما یک چیز برایم محرزتر شده است و آن دیالکتیک بودن زندگی هست واینکه در جریانی سیال و نامطئن و رونده و گاه دوراز دسترس می گذرد و یا این ماییم که از زندگی می گذریم. یاد صوفی میافتم وقتی در حال کشف یک شیء تازه ایست بسته به اینکه خودش آنرا کشف کرده باشد یا ما آنرا بهش داده باشیم؛ اینکه آیا فرصت داشته باشد حسابی بالا پایینش کند یا از دستش بیوفتد یا از ترس آسیب از او بگیریمش؛ تجربه های مختلفی دارد. فکر می کنم زندگی مثل همین تجربه های تازه برای کودک نوپا باشد. ما آدمها که هر کداممان یکبار بیشتر زندگی رو تجربه نمی کنیم.

اما کاش تا آخر این حس کنجکاوی و تازگی برایم بماند. کاش تا آخر بخواهم که بمانم و تجربه های تلخ و از دست کشیده شدنها و افتادنها من رو مایوس نکنند. تا حالا که صوفی من رو به زندگی وصل کرده و محمد هم. قبلتر هم دانش و با خود بودن. امیدوارم زندگی اینها رو از من نگیره و تجربه های تازه تری هم برام در چنته داشته باشه. آهای بیست سالگی من هنوز سرزندگیت رو احتیاج دارم برای ادامه راه....


Saturday, April 24, 2010

Love

I can't believe I've been touched by an angle with love...

Friday, February 26, 2010

زندگی و مرگ

بوی موم زیر بغلی که میزنم ؛ من رو به یاد جایی می اندازه که انگار خاطرات خوشی ازش داشتم؛ اما هرچی فکر می کنم نمی تونم به یاد بیارم که این خاطره خوش مال دورانی است که در چین بودم و یا دورانی که برای دیدار به ایران رفته بودم. خیلی عجیبه. تا همین چند وقت پیش از عمد بوش می کردم بلکه چیزی دستگیرم بشه ، اما غیر از حس خوشی از یک جای آشنا و در عین حال از یاد رفته چیز دیگری به یاد نیاوردم.

چند وقت پیش به قدرت آموزش ایمان آوردم. با آشنا شدن با جین آدامز، اولین برنده زن امریکایی جایزه نوبل و بنیانگذار کانون هال برای رسیدگی به بچه های مهاجر و فقرای شیکاگو. شاید اگر خودم کتاب می خوندم ؛ هیجوقت همچین آدمی رو نمی شناختم. اما به خاطر اینکه خودم رو در معرض آموزش مستقیم از طریق دانشگاه قرار دادم ، تونستم این دانش رو بدست بیارم. از نظر من خانم جین آدامز زن بزرگی هست ؛ گرچه شاید اینجور حرف زدن در غرب ور افتاده باشد و به قول شعرای خودمان "ما هم مردمانیم"، اما خب من این زن رو به این خاطر ارج می نهم که با وجود ناخوشی کارهای بزرگی در زندگیش کرده و با وجود ناملایمات از هدفش دست بر نداشته.

دلم برای دیدن دخترم یک ذره شده. وقتی به اومدنش فکر می کنم ، دلم غنج میره از اینکه بتونم تو بغلم بگیرمش و بوش کنم و به سینم بچسبونمشو نازش کنم و صدای نفس کشیدن و شیر خوردنشو بشنوم. به بودنش که فکر می کنم اشک در چشام جمع میشه. تو کلاسهای آموزش والدین هم از دیدن فیلمهای به دنیا آمدن بچه و شیرخوردن و غیرش اشکم در میومد.

باز هم مرگ، من رو به یاد کوچکی و بی اهمیتی مشکلات دنیایی من انداخت. مادر دوست کاناداییم با سرطان دست و پنجه نرم میکنه. غم و ناتوانی در برابر این پدیده خارج از اراده از چهره دوستم می باره. انگار که اولین بار باشه چنین چیزی رو تجربه می کنم، خواندن چهره یک آدم و دانستن اونچه در دلش میگذره، خیلی شگفت انگیزه.



Tuesday, November 03, 2009

تله

مدتی بود که به بازی بودن فوق لیسانس خواندن فکر می کردم. اینکه از پس چالش به موقع تحویل دادن پروژه ها برخواهم آمد یا نه ، میشد قسمتی از این بازی ؛ و برنده نهایی کسی بود که با سر بلندی از این بازی یک تا دوساله بیرون بیاد. اما دو سه روز پیش محمد تشبیه بهتری به کار برد که دوست دارم اینجا ثبتش کنم.

اینکه چون ما مطمئن هستیم که از پس فوق لیسانس و دکترا خواندن بر میاییم ، نباید باعث بشه که در "تله " آنها هم بیافتیم. می گفت تله ، چون درست است که ما مطالعه و تحقیق روی یک مسایلی را دوست داریم اما زمانبندی تحویل پروژه ها و رقابت برای چاپ مقاله و کارهای فرعی کردن برای به استخدام در آمدن ، چندان خوشایند نیست و چه بسا عیش تحقیقمان را هم از بین ببرد.

اینست که می خواهیم به راه خودمان برویم و جزییات را هم خودمان تعیین کنیم. مثلا معلم جانشین بشویم و در زمانهای آزادمان با سرعت دلخواه خودمان به تحقیق و مطالعه بپردازیم. معلم جانشین شدن این خوبیها را دارد که اولا ما عجالتن مدرک معلمی را گرفته ایم. دوما مسولیت رسمی یک کلاس را نداریم که وقت خارج از کلاسمان را هم ازمان بگیرد. سوم هم اینکه هرروز نیست و همانروزهایی هم که می رویم حقوق خوبی می دهند. هر وقت هم بخواهیم می توانیم ایران برویم و بیاییم یا به سفرهای دیگر برویم.

در واقع ما بازی جدیدی با قوانین خودمان ساخته ایم که کمترین دردسر و چالش را داشته باشد. البته برنده شدن در این بازی و اصلا امکان یافتن برای انجام این بازی را آینده تایین خواهد کرد.

این همه بازی بازی می کنم برای این است که من کلا همه کارهایی که در این دنیا می کنیم را بازی می دانم. چون مرگ همه کارها را از معنی انداخته است. مگر کاری که با روح من سرو کار داشته باشد و روحم رو صاف و لطیف بکنه. چون مدرک و خونه و ماشین و پول و غیره و غیره همه میان و میرن اما روح من همیشه با منه و چه بسا بعد از مرگ هم با من باشه .

و البته دانستن اینکه از کجا آمده ام و به چه منظور تنها کار جدی میتونه در این دنیا باشه که امید وارم با خالص کردن روحم بهش برسم.

Sunday, October 11, 2009

عشق تازه

موش کوچولو، سلام عزیزم؛ صبحت بخیر کوچولوی من.
سلام نازنین. صبحت بخیر.
با تو نیستم که! با اینم که تو دلمه!
...

Sunday, August 30, 2009

گل سرخ

گل سرخ...

...زیر قلبم...
...اکنون گل سرخی می روید...

کاش می توانستم مثل فروغ بی پروا بگویم.
120px